دریاچه، قسمت اول

به نون.جیم که عاشق آن دریاچه بود.

فکر می کنم سال شصت و چهار بود. دوباره اسباب کشی کرده بودیم به یک شهر تازه. از همان موقع فهمیده بودم که سرنوشت من دربدریست. شهر پدریم بود. پدر و مادرش البته یک بیست سالی بود مهاجرت کرده بودند تهران. یک چند تایی فامیل دور داشت، آدمهای خوبی بودند، هوای ما را که مثلا غریب بودیم، داشتند. خوشحال بودند که فامیلشان دکتر شده و آمده توی شهرشان مطب بزند. الان فکر می کنم واقعا وجودشان غنیمت بود. بعله، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

خلاصه تابستان شد و چند تایی از همین فامیل ما را بردند کنار دریاچه. لجن بود و نمک بود و لاشه فلامینگو بود و یک سری آدم که تا گردن خودشان را فرو کرده بودند توی لجنها. می گفتند خاصیت درمانی دارد. مردها با شورتهای مامان دوز توی آب بودند. زنها، مدرنهاشان بابلوز و شلوار و روسری. یک سری خانواده هایی هم بودند که از روستاهای اطراف می آمدند که خیلی هم نزدیک به دریاچه بود. این خانمها با چادر نماز توی آب بودند. چادرشان هم باد کرده بود دورشان! من را که هفت، هشت ساله بودم، با شلوارک و تاپ فرستادند توی آب. آن دو تا هم هنوز پستانک دهانشان بود، همان لب آب ایستادند. یک آبی بود که باید تویش رفته باشید تا بفهمید بی وزنی یعنی چه.  شنا منا هم لازم نبود. یک خیار هم می دادند دست آدم، اگر آب شور رفت توی چشمت، از وسط نصف کنی بمالی روی قرنیه محترم، سوزشش کم شود. اگر خوش شانس بودی و نمی رفت، آخر سر که تبدیل شده بود به خیار شور، گاز می زدیش...

/ 4 نظر / 7 بازدید
افرا و پاییز

من هم یک همچین خاطره ای دارم...مخصوصا اون قسمت مامان دوز[قهقهه]

مجید

این اتفاق سال شصت و هشت برای من افتاده است. رفتیم ارومیه برای ده سال. از همان ورود دریایش مجذوبم کرد. چه تجربه مشترک جالبی!

Atefeh

kami gham tooye khatere bood ehsas mkonam