سفرنامه یک انسان کوچک

این مدت، انگار توی فیلمهای علمی تخیلی زندگی می کردی. می خوابیدی و بیدار می شدی، زمان و مکان عوض شده بود. تو هم که مثل مادرت خیلی به تغییر علاقه نداری،گاهی اذیت شدی. به اندازه کل عمرت توی این دو ماه آدم دیدی و مهمانی رفتی، از این شهر به آن شهر. شمال ولی خوشحال بودی. شاید فهمیده بودی مامان و بابا چقدر از آنجا خاطره دارند.تو بچه بد غذا و بی اشتها، بهتر می خوردی و می خوابیدی. فر موهای قشنگت توی هوای مرطوب، قشنگتر شده بود، حلقه های بی نقص قهوه ای روشن...

/ 3 نظر / 12 بازدید
sara

[گل]

مهدي

نه يعني شما آمده بودي ايران؟ اين شمال كه گفتي همان شمال خود خودمان است يا نه؟

برده ولی آزاد

چنان درگیر چاله های پشت سر بودم که چاه پیش رو را ندیدم [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] کسی که از اوج می ترسد پایین ترین پله را بالاترین پله می بیند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] خوشا آنانکه با گذر عمر پیر و با کهنه شدن عشق جوان می شوند. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] حرص و طمع اگر در جوانی پیر نگردد در پیری جوان تر گردد. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] تقدیم شما از هر آنچه نیکی ست.متشکرم از حضورتون عزیز