مزخرف‌ترین چیزی که تا به حال نوشته ام

برای من و امثال من که مخاطب زیادی نداریم، طبیعی است که گاهی به حس پوچی از نوشتن دچار شویم. بعله پنج سال قبل من اینجا دوستان زیادی داشتم که کلی برای هم نوشابه باز می کردیم! همه شان در خانه شان را بستند و رفتند که کار مفید تری انجام دهند. من چرا ماندم؟ احتمالا چون کار مفید تری ندارم... قبلا اینترنتم نفتی بود و هر چه فتیله اش را می کشیدم بالا، باز هم جانم را می گرفت تا بیایم و چیزی بنویسم. با این وصف دور ماندم از بازی گودر... وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. یار کشیها مدتها پیش انجام شده بود. کسی من را بازی نمی داد. خواهر خودم که آنجا حق آب و گل داشت، حتی یک بار هم چیزی از من به اشتراک نگذاشت، حتی یک بار! با این توضیحات، تغییر شکل گودر هرگز برای من فاجعه ای ملی محسوب نشد. البته چرا، بودند تک و توک سر دسته هایی که گاهی گوشه چشمی می انداختند و لطفشان شامل حال مستضعفین می شد و از صدقه سر شان، چهار نفری مطلب من را می خواندند... حوصله گوگل پلاس را هم ندارم. نمی دانم، شاید یک موقعی پایم به آنجا باز شود که باز هم خیلی دیر شده، البته اگر پایی برایم مانده باشد و دست به عصا نباشم.

کلا همه این خزعبلات را نوشتم که بگویم خیلی انگیزه ای ندارم برای نوشتن! دقیقا یک طوری شده که یا باید جزو همان مشاهیر و سر دسته ها باشی یا زندگینامه ات را با یک روایت خطی بنویسی. انگار راه دیگری برای خوانده شدن نیست. نباشد، به درک... ملت حق هم دارند، مسلما خواندن ماجراهای خیانت و طلاق و کتک کاری و ازدواج مجدد بسی جذابتر از ترشحات یک ذهن بیمار است. ..ولی چرا من هم سرگذشتم(!) را نمی نویسم؟ چون خیلی با کلاس و انتلکتوئلم؟ ابدا. صرفا به خاطر اینکه ممکن است با تکرار لحظه به لحظه خاطراتم خودم را حلق آویز کنم. نه به خاطر لحظات غمگین و بحرانیش، نه، بیشتر قسمتهای دوست داشتنی اش بیچاره ام خواهد کرد. تصور اینکه به قول دسس پدس " آنها هیچ یک باز نمی گردند"... روایت خطی مرا برای همیشه نابود خواهد کرد. بگذریم.

یک لطیفه قدیمی نژادپرستانه هست که احتمالا همه شنیده ایم: نیمه شب وسط یک اتوبوس بین شهری، برادر لری بلند می شود و به راننده می گوید( با لهجه لری بخوانید): "آقای راننده، اینا که همه خوابند، برای کی داری رانندگی می کنی؟"

برادر لرم را کنار دستم می نشانم و اتوبوس کهنه و از رده خارجم را در جاده های تاریک پیش می رانم، تا کی؟ خودم هم نمی دانم.

/ 18 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجید

مخاطب من بیشتر خودم هستم. ذهن بیمار را خوب آمدی.

فرناز ( گاز نگیر)

تو بنویس . چی کار داری خونده میشه یا نمیشه ؟ به هر حال کاندید ازدواج با اصغر باید وبلاگش به روز باشه [نیشخند]

امی ن

سلام ، اولين مطلبي كه ازت خوندم مزخرف ترين مطلبي بود كه نوشته بودي!!!! [چشمک] شايد وبنويسي رو با هم شروع كرديم ولي با اين تفاوت كه من پونصد تا وبلاگ نوشتم و عوض كردم و ... و اما تو همچنان پايداري ، مهم نيس چند نفر ميخوننت مهم اينه كه اون چند نفري كه خوندنت چقدر از خوندنت لذت ميبرن ، من اصلا حوصلم نميكشه اين روزا وبلاگ بخونم چه برسه انقد كامنت بنويسم ، اما وبلاگ تو انقدر ارزش داشت كه براش بنويسم ، از اون خالتور نويسايي هستم كه به عشق بازديد مينويسم اما اصلا حس خوبي نداره ، هزار نفر ميان و ميرن بي حرفي و ... بنويس حتي اگه فقط يه نفر بخوندت [گل]

اهستی

خوب خاطرات نوشتن یا روزمره نوشتم هم گاهی‌ به تکرار میرسه. نوشتن نمیشه از روی وظیفه باشه. مهم هم نیست که مثل مشق شب هر شب بنویسی‌. فکر کنم نوشتن یک جور‌های از چیز‌های که در درونت می‌گذره خلاصت میکنه همین. من هم اهل گوگل ریدر و این حرف‌ها نیستم، همچنان الد فشن باقی‌ موندم، از نسل دایناسور ها.

رویا

منم خوندم.

رویا

میدونی چرا؟ چون آدم نمب تونه خیلی با نوشته ارتباط بگیره. هی فکر می کنه نویسنده کیه چند سالشه کجاس

رومینا

سلام منم خوندم.خوب مینویسی بنظر من.بی تکلف.واضح.میچسبه. به رویا : نویسنده اینطور که از بقیه نوشته هاشون بنظر میاد باید خانم حدود 35 ساله وخارج از ایران باشند.

نگار

کلا خزعبلاتت خوب و خوندنی بود رفیق![چشمک]

تیر

در مقایسه با نوشتن عادی این یک احساسی هست عجیب...این وبلاگ نویسی و انتشار گسترده که یعنی امکان دیده شدن توسط چند ملیون نفر و بعد در مقایس آمار شوخ طبع 1 رقمی! من سالی یک وبلاگ با 10 پست باز و تعطیل میکنم...هر دفعه یک کم خجالت می کشم وقتی می بینم این چیزها که تو مغزت هست و مال خودت هست را خداییش صادقانه می نویسی و هیچ کس حتی فحشی...واقعا درسی که هم اینترنت و هم مهاجرت به ما آموخت این بود که "گه در بازار آزاد و رقابت"...چرا که به آدم می آموزد(می فهماند البته) که هیچ چیز خاصی هم نیست... ولی تو بنویس...من هم این دفعه سعی می کنم رکورد 15 تا پست را بشکنم.

تیر

من الان آمدم تو این وبلاگ برای بار اول تا دو صفحه رفتم جلو و نوشته هاتو خواندم...برگشتم که بگم مشمول ضمه ای اگر نوشتنو ول کنی...واللا! (این مشمول ضمه را همه می گن یا من تحت تاثیر مامان بزرگم هستم؟!)