آبی‌

هوای می سی ساگا آفتابی بود. یک جور آفتابی شفاف. حتی یک تکه ابرهم توی آسمون نبود، شده بود آبی تند و براق. من لم داده بودم روی نیمکت. از همون لحظات ناب بود، توی این شهر کوچک که نمی شناختم. حس غریب خوشبختی برای آدمی که همیشه دلش گرفته. چنگ زده بودم به لحظه. کمی جلو تر، سه تا بچه مو طلایی شن بازی می کردند. موهایشان زیر آفتاب، شبیه گندمزار بود. روز براق غریبی بود.

/ 6 نظر / 23 بازدید
مهدی

عجب روز رنگی دل انگیزی! و چه توصیف قشنگی.

تاد اندروز

یه مو از خرس کندن غنیمته یه روز هم خوشبخت باشی یه روزه سلام ازون دوستم که گفته بودی مضحکه و واقعا هم بود 10 سالی میشه خبر ندارم

م د

پا شو یه سفر بیا دهاتِ ما ونکوور دلِ هر دومون وا می شه

هما

عاشق اینم که تو یه آسمون آبی که حتی یه تکه ابر هم توش نیست لم بدی و چشاتو و ببندی و هوا یه نمه سرد باشه و پلکات داغ شن و ... منم برات سال خوبی رو آرزو میکنم پر حس خوشبختی