ور آر یو من؟

همش فکر می کنم کاش اول آگوست، اون بعد از ظهر لعنتی نرفته بودم جلسه ساختمون، که اون تازه وارد، راست همه رو ول کنه، بیاد بشینه بغل دست من، بعدم یک ساعت تموم باهام حرف بزنه و من هی فکر کنم چقدر چشماش آبی خوش رنگیه و چقدر لباساش تمیز و مرتبه، اونم آخر سر بهم بگه چقدر صورتم مهربونه، بعد من بیام خونه تمام شب غصه بخورم که چرا یه پیرمرد هشتاد و سه ساله که میگه تازگیها سرگیجه هم گرفته، باید تک و تنها، شب و روز زندگی کنه، که از اون تاریخ، من دقیقا هفته ای دو بار، کاسه سوپ به دست،  در واحد دویست و یک رو بکوبم و داد بزنم "دون امیلیو، اوپن د دور پلیز" و هیچ وقت اون در لعنتی باز نشه، آخر سر هم بیفتم به در واحدهای دور و بری رو زدن و همه شون بگن اصلا همچین آدمی رو نمی شناسن، بعد من شک کنم که شاید اصلا همچین آدمی وجود خارجی نداره.

/ 7 نظر / 19 بازدید
Atefeh

vaghean? yekam tarsnaak shod...hatman too hamun sakhtemun yek jayee hast...ama az hesset khosham umad[چشمک]

مجید

دون؟ یعنی اونجا ایتالیاست؟

مهدي

چقدر رمانتيك بود اين پست![قلب]

مهدي

راستي چرا اينجا سياه شده است؟ نكند ارتباطي با پست بالايي داشته باشد؟ دل ناگران شديم بانو.[ناراحت]

سپيد

شايد خودن رو ديدي...اونجا اون لحظه غريبه اي كه اونهمه آشناست..كجا اين آشنايي به وجود اومده؟ كي؟ شما رو لينك كردم..البته با اجازه اي كه نگرفتم