در انتظار دست بعدی، قسمت اول

مهر سال هشتاد بود که من رسما فارغ التحصیل شدم. رفتم توی نوبت طرح. چون از همان موقع دوزاریم کج بود، توی هیچ لیست انتظاری نبودم. فکر می کردم باید روند طبیعی طی بشود و بعد از اتمام درسم اقدام کنم. آنهایی که عقلشان می رسید از شش ماه قبلش دست بکار شده بودند. همانها البته طی سالهای بعد هم، همچنان عقل داشتند و همه کارهایشان را درست انجام دادند. بهترین جاها کار پیدا کردند، پولدارترین و آینده دارترین شوهرها را کردند و نردبان ترقی را چهار تا یکی طی کردند. امثال من هم قسم خوردند که بقیه عمر در فاز حسرت باقی بمانند.

کل دوران انتظار من برای شروع طرح، پنج ماه طول کشید. این دوران بجز انتظار، شامل دویدن در راهروهای وزارتخانه، بالا و پایین رفتن از پله ها، آشنا جور کردن ، چک و چانه زدن با مسئولین امر و تحمل انواع فشارهای روانی بود. در این پنج ماه، من برای اولین بار از روانپزشک وقت گرفتم و داروی آنتی دپرشن برایم تجویز شد. کلا فکر می کردم دنیا به آخر رسیده. تمام عمرم، همه چیز به موقع اتفاق افتاده بود. همان سال اول، بهترین رشته در بهترین دانشگاه قبول شده بودم، درسم به موقع تمام شده بود. تمام واحدهایم سر وقت پاس شده بود. خلاصه بد عادت شده بودم. چند ماه از عمرم داشت در بلاتکلیفی می گذشت و دنیا به آخر رسیده بود...

/ 2 نظر / 11 بازدید
Nasim

سلام سولماز جان. چطوری؟ نینی خوبه؟ ماه های آخر رو چه میکنی...داستانت من رو یاد خواهرم انداخت... منتظر بقیش هستم. مواظب خودت باش.

خوان

چه باحال چه دنیای کوچیکیه