نوهٔ عزیزم

من اگر هفده سالگی بچه دار شده بودم، بچه ام هم هفده سالگی بچه دار می شد، الان نوه داشتم.

خوب یک کم کار داشت البته. مثلا من که آدم مقیدی بودم چطوری با اون شکم پا می شدم می رفتم مدرسه؟ احتمالا باید لباسهای گل و گشاد می پوشیدم و هی الکی می گفتم "اه چقدر چاق شدم." ملت هم چون اون موقعها ساده بودند، باور می کردند. باید یک طوری برنامه ریزی می کردم که شهریور به دنیا بیاد. مامانم هم سر من همین برنامه ریزی رو کرد، بیخودی البته، چون بیست و شش سالش بود و مدرسه نمی رفت طبیعتا.

دخترم ولی کارش ساده تر بود. اینقدر سر به هوا بود که اصلا براش مهم نبود کسی بفهمه یا نه. هی هم تی شرتهای استرچ تنگ می پوشید رو اون شکم گنده. نسل جدید رو دیدین که چطورین. مدام باید حواسم بود یهو سیگاری چیزی نکشه سر حاملگیش، اونم یه طوری با سیاست که سر لج نیفته. آخرشم بعد چند ماه، بچه دلشو می زد، می نداخت سر من و می رفت. حالا نوه کوچولومو گذاشته بودم تو گهواره تابش می دادم. انقدرم بوی خوبی می داد.

/ 10 نظر / 22 بازدید
هما

هی جانم! چ حس خوبی داشت

مهدی

نگفتی آن وقت اسم دختر گلت را چه می خواستی بگذاری؟

نسترن

چه قشنگ مینویسی...[لبخند]موفق باشی...

Atefeh

[لبخند]

نگار

مبارک!قدم نو رسیده!

مهرزاد

زندگی در حالتای اتفاق نیفتاده به چه شدتی جریان داره ایول خوشم اومد پینا رو هم ببین حیفه نبینیش

کتایون

مرسی که به وبلاگم سر می زنی. از نوشته هات تا حدی که خوندم، لذت بردم.

همساده قدیمی و با معرفت

یه محبتی بکن روی این نوهٔ بیچاره آزمایشات انجام نده!