این همه دور

برگشته بودم تهران، خانه پدربزرگم. همه را سفت بغل کردم، عمه را از همه سفت تر. چشمهای هر دویمان خیس شده بود. بعد، انگار باری از روی دوشم بر داشته شده، نشستم روی همان مبلهای آبی کهنه. حس می کردم اگر همین لحظه هم برگردم، مهم نیست. دلتنگیم برطرف شده بود. چیزی که همیشه قلبم را فشار می داد، دیگر نبود. الان که یاد خوابم می افتم، باز قلبم فشرده است.

/ 6 نظر / 26 بازدید
همساده دلتنگ

لحظه لحظه این خواب رو حس می‌کنم.این دلتنگی‌ مثل موریانه داره منو از درون میخوره[ناراحت]

مهدی

قضایش هم ممکن است! یک توک بیایید وطن همه این دلتنگهایی برطرف می شوند.

سپید

مثل شکسته شدن میماند؛یک لحظه!

خوان

داستان پارسی‌پور که زنتن بدون مردان از روش نوشته شده رو خیلی سال پیش خوندم الان دقیقن هیچیش یادم نیس جوری که بهتره بگم نه نخوندمش فیلم واقعن غیرقابل تحمل بود سلام سال نو مبارک