پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

صبح زود از خواب بیدار شده بودم و سرحال و قبراق ایستاده بودم روی صندلی، پشت پنجره.مراسم تشییع مثل غنچه گلی کم کم داشت باز می شد.تازه وقتی که تابوت در قاب در نمایان شد، فهمیدم قراره تشییع جنازه یک بچه برگزار بشه.بین تشییع کننده ها دنبال بچه هایی بودم که به سن و سال خودم و قد و اندازه تابوت باشند.حتی یک بچه هم توی مراسم تشییع شرکت نکرده بود.خیلی تعجب کردم.بچه ای که مرده بود یعنی دوست و آشنایی نداشت؟خدایا چه بچه بدبختی!

با خودم عهد کردم که از این به بعد مودب تر و خوش رفتار تر باشم، به خصوص با بچه ها. با خودم عهد کردم همان روز همه کار بکنم تا دوستهای تازه پیدا کنم و دوستهای قدیمیم رو حفظ کنم.به هیچ وجه نمی خواستم بلایی که سر این بچه بدبخت و بیچاره اومده بود و فقط بزرگسال ها به تشییع جنازه اش آمده بودند، سر من هم بیاد.

/ 5 نظر / 6 بازدید
دودمان

بی شک آنچه می نویسیم تمام آنچه می خواهیم بگوییم نیست...

گورچاکف

براوو براوو براوو عالی عالی عالی

گورچاکف

من کلا هر فیلمی که می بینم یه خط شده م در موردش می نویسم تنها استثنا توی این چند سال یکی بوده که با دیدنش نفسم بند اومد حیفم اومد بیام چیزی بنویسم بعد یکی بیاد بگه آره فیلم خوبیه بد نبوی یا بهتر بود که فلان یا بهتر بود که بهمان انتقاد پذیری وتحمل آدم هم حدی داره قول نمیدم اما شاید یه روز درباره ش نوشتم شایدم یه شب خدا رو چه دیدی

شکلات تلخ

این براوو ها رو به براتیگان گفتی شاهرخ عزیز!