2012

بیست ساعت قبل، اینجا، سال، نو شد. احساسی از نو شدن در من نبود، نیست. توی ساختمان، فقط ما مانده بودیم و یک خانواده نیمه ایتالیایی که مهمان داشتند. دوبار رفتم از پنجره راهرو، ببینم آتشبازیی، چیزی این دور و برها می بینم که ندیدم. اصلا هم برایم مهم نبود. شاید می خواستم به این بهانه از در بیایم بیرون. دفعه دوم نشستم همانجا روی مبل و با پدر بزرگ خانواده که یکی ازنوه هایش را آورده بود توی راهرو برای تخلیه انرژی، حرف زدم. حداقل فهمیدم این بچه ها که مادرشان بلوند است چرا این شکلی هستند: چون پدرشان فیلیپینی ست، یا بوده. من که این یک سال پدری ندیدم. فقط مادر خسته چاقی است که دو تا بچه پا برهنه نژاد زرد  دماغو را می آورد ول می دهد توی راهرو. امروز هم توی آسانسور گفت ببخشید این هفته مهمان و سر وصدا زیاد داشتیم. چرا اینقدر ازشان می نویسم؟ چون تنها خانواده ای هستند که توی ساختمان مانده اند، به جز ما.

/ 15 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
rose

merc azizam ;) khoshbakhtane oonayee k azashoon farar mkonam webloga nadaran..pas nemtoonan peydam konan :D

مهرزاد

کلا عوض شدن سال چقد تلخه سلام tree of life رو ببین اون مطلب گردباد در باره تسخیر سفارت انگلیس جدی بود یا مسخره کرده بود؟

مهرزاد

حسودیم شد وقتی گفتی نیمه شب در پاریس رو توی سینما دیدی

مهرزاد

از بوس کوچولو هم من خوشم اومد البته شاهکار نبود ولی فیلم خوبی بود

لیلی

سلام عزیزم اصلا یادم نمیاداومده باشم وبت اخه هیچوقت برام وبتونمیذاری سال جدیدمبارک موفق باشی هرجای دنیا که هستی دوست دارم بیشتردربارت بدونم

مرتضی

چرا باید حسی از نو شدن باشد وقتی همه چیز کهنه تر می شوند؟

بیتا

مرسی که اومدید طراحی های دخترمو دیدید وبازم مرسی که تشویقش کردید.نوشتن اون یک خط شما برای هردوی ما خیلی مهم بود

دیوید

وقتی فهمیدم با خونواده میری سینما بیشتر حسودیم شد!

تیر

توی آپاتمان ما هم فقط ما بودیم...یعنی حضرت ما. البته اقلام مبلمان هم اعم از مبل و تخت و اینها هم بودن که خداییش شنونده های بدی نیستن. (من یه بار این کامنتو اینجا نگذاشتم؟ یعنی حذف شد؟ یا باز کامفیوتر قاط زده؟ شایدم خواب دیدم.)