هر دم از این باغ

مطمئن بودم هیچ احساس بدی نیست که برایم بیگانه باشد.

اشتباه می کردم، این روزها یک جور احساس "پایان" دارم.

/ 11 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

در فامیلمان پیرزنی را می شناختم که در سن 70 سالگی آدامس می جوید. عاشق کرم کارامل بود و سفارش پیتزا از شهرک غرب می داد و یخچال ساید باید ساید برای خودش خرید و ... تازه در سن 75 سالگی از خودش شنیدم که می گفت: دیگه هیچی خوشحالم نمی کنه! حالا شما را چه شده بانو؟

مادمازل ايكس

من اينروزها احساسي راتجربه ميكنم كه فكر نميكردم هرگز زيربارش بروم يابه ان دچارش بشوم.كاش حس پايان ميداشتم./

ابوذر اکبری

همه روشنی باد نگارینه و خوش که ایـرانِ پایا نماند به خامُش دیگه خسته از این همه انتظار امیدی یه چیزی نبود از قرار دیگه خسته از این زمینی شدن از این اشک و تردید آن و اینی شدن ز آنی که بودم به اینی که هستم از این دور باطل از این پرسه خسته ام از این طفره رفتن تو بن بست نشستن شده زخم کاری پر و بالُ بستن صدای شکستن امیدِ رهائی بازم یک خـدا و ز دنیا جدائی که پیوندِ دل بود با اون اوج و پرواز شروعی دوباره یه امید یه آغاز تو همسرزمینم نمی خوام بشینم بازم دردِ کهنه نمی خوام ببینم الهی سلامت همه اهل ملت همش شادی باشه نه سوگ و نه ذلت آره تا قیامت همه شور و غیرت همه شوقِ آغاز نه تکرار حسرت به ایـران پُر خند پُر از ساز و آواز به پویائی و رشد همه بالِ پرواز سرافراز و بهروز سرائی به نیکی که مهرت فزون باد تو نوری به گیتی . . .

ستاره پنج پر

راستش اوایل که با وبلاگت آشنا شدم فکر میکردم آدم حساسی نیستی ولی الان میبینم که خیلی اشتباه میکردم

[ماچ] naaaaa

hasti

من با چتر میپرم. الان مدتی‌ هست که اینکار رو می‌کنم...تجربه کن، ازش سیر نمیشی‌.

عاطفه

[نگران] lمنم گاهی همین حس رو دارم

کاب

حس تلخیه حس پایان دارمش با خودم سلام

سمانه

شب فکر می کردی همه دنیا رو داری......صبح یه عده دنیاتو زندگیتو می گیرن ازت.........غیر از حس پایان چی می مونه واسه آدم؟؟؟؟؟؟؟؟/