روزنگار یک آدم بدبخت

نه اینکه فقط وقت نداشته باشم اینجا چیزی بنویسم، برای ابتدایی ترین کارها هم وقتی ندارم. شلخته و عصبی و خسته م. بی خوابی کلافه م کرده و از شکل خودم توی آینه وحشت می کنم. از ساعت شش بیدارم. یک ساعت توی راهم تا برسم دانشگاه.سه تا وسیله نقلیه عوض می کنم.از هشت کلاس و کلینیک دارم تا پنج عصر، بی وقفه. وسطش یک ساعتی وقت ناهار دارم که نصفش به شیر دوشیدن می گذرد. به همان ترتیب میرسم، له و لورده. بیبی منتظر است شیرش را بخورد. بیشتر از دوازده ساعت منتظر بوده. تا من لباسهای کثیفم را در بیاورم، بی طاقت می شود و گریه می کند. دل من هم ریش می شود و چشمهایم پر. تازه روز من شروع می شود. آماده کردن وسایل فردا و کمی جمع و جور، بیبی به بغل البته. درس برای خواندن زیاد دارم، وقت ولی نه. مدام امتحان دارم. همیشه عقبم. منتظرم بچه را بخوابانم شاید چند صفحه ای بختش باز شود. بیبی نسبتا زود می خوابد ولی حداکثر هر دو ساعت بیدار می شود برای شیر خوردن، معمولا زودتر. حق هم دارد. انتقام ساعتهای نبوده را می گیرد. تقریبا هیچ وقت وارد خواب عمیق نمی شوم. بین خواب و بیداری هستم. صبح می شود و دوباره همان بساط.

مامان حالش به هم خورده از سبک زندگی من. می گوید "اگه می دونستم کانادا اینجوریه، محال بود بذارم بیاین." یا گاهی حرصش می گیرد " خانم دکتر متخصص آمده نشسته سال دوم!" از دغدغه های مالی ما خبر ندارد هنوز. دو ماه دیگر که برود تازه بدبختی من شروع می شود. کی بچه را صبح تا شب نگه می دارد؟ مجبور است برگردد. شش ماه است سر خانه و زندگیش نبوده. پاسپورتش را هم باید تمدید کند.

روزی نیست که من این سوال را از خودم نپرسم: آیا ارزشش را داشت؟ زندگی مرفهی داشتم، با کار خوب و درآمد خیلی خوب و جایگاه خوب اجتماعی. تا حالا بار خودم را بسته بودم. الان ولی زیر صفرم. بعد خبرهای بد روزانه می رسد از ایران و حالم گرفته می شود و فکر می کنم شاید تصمیم درستی گرفته ام. حرفهای زیادی دارم برای نوشتن ولی حیف، وقت کافی ندارم.

/ 8 نظر / 14 بازدید
بیتا

سلام. نگید بدبخت دیگه...اقلا"بگید خسته... چقدر سخت؟!پس کی می خورید،الآن که باید بخورید؟

بیتا

نمیشه برگردید؟

علی حیدری

سلام وسط راه نباید موند. پیش به جلو. کیفش وقتی که رسیدی به هدف

سپید

اول آخرش را میگوبم؛ارزشش را دارد... دوره ها باید عبور کنند؛این وظیفه ای است که به آنها محول شده...و ما هم باید وظیفه ای به خودمان محول کنیم...

زهرا

سلام . سولماز جون . وبلاگتو کلن خوندم . خیلی ازت خوشم اومد . خیلی دوست دارم . سبکت با بقیه وبلاگ نویس ها فرق داره . دوست دارم بیشتر در مورد زندگی اونجا بنویسی. من موندم واسه دکترا بیام اونور یا همین جا ادامه بدم . فک کنم نوشته های تو بتونه کمکم کنه :*

بیتا

چی شد خب؟

کیکاووس

ناراحتمون کردی که آدم یا داون آهنگ سیاوش قمیشی میفته که میدونی زندگی سخته ... . به هرحال سلام و سال نو مبارک

نازنین

سولماز جان من هم در یک وضعیت تقریبا مشابه با تو هستم. ولی پشیمون نیستم. میدونی اگه الان نمیومدیم دیگه هیچوقت همچین فرصت و تجربه ای رو بدست نمیاوردیم. رفاه و پول هم اینها رو میشه همیشه بدست آورد ولی فرصت تحصیل توی یک دانشگاه خوب و اینهمه تجربه متفاوت رو کجا میخواستی تو ایران بدست بیاری. فرصت زندگی تو این کشور تجربه زندگی کردن با آدمهای مختلف. اینکه پسرت اینجا به دنیا اومده و هم اینها ارزشش رو داره. عزیزم زندگی چلنجه challenge .. با قدرت جلو برو که آینده مال ماست :)))