To be or not to be

دیشب، خیس روی لبهٔ وان ایستاده بودم. حمومو داغ می‌کردم که بیبی بیاد. آب جوش باز بود. کف وان نمی‌شد ایستاد. بیرون وان هم زمین خیس میشد. از خستگی‌ چشام درست نمی‌دید. از بالای اون همه بخار داشتم فکر می‌کردم اگر بیفتم اول جاییم می‌شکنه یا می‌سوزم؟ بعد یاد یک خاطره دور افتادم. یادته مریم، دوازده سال پیش بود، کلاس فرانسه می‌رفتیم با هم. گفتی‌ من آدمی‌ نیستم که رو لبهٔ تیغ راه برم، گفتم منم همینطور. دارم رو تیغ می‌دوم این روزها. کجایی‌ ببینی‌. کف  پاهام همه زخمی و خونی. تمام تنم درد می‌کنه.

/ 3 نظر / 13 بازدید
مهرزاد

دیروز یه چیزی از خدابیامرز راجر ایبرت خوندم که خوشم اومد گفت هبود با کارتایی که بهت میدن باید بازی کنی به همین سادگی

حامد عبداللهی سفیدان

آدم مجبور باشد(یا مجبورش کنند) خیلی کارهای سخت تر هم می کند. کارهایی که روزی حتی فکرش را هم نمی کرد...

مریم کلاس فرانسه

دکتر، همون دوازده سال پیش هم داشتیم رو لبه ی تیغ راه می رفتیم، خودمون واقف نبودیم. یعنی از خیلی وقت پیشش شروع کرده بودیم.