در بلاد کفر انگار نامرئی هستی

آخر هفته، رژه گی ها بود. البته یک هفته ای این جشن و پایکوبی ادامه داشت و در این روز قرار بود به اوج خودش برسد! دقیقا در چنین روزی من داون تاون بودم. نه اشتباه نکنید. با چند خیابان فاصله، در ایوان دل انگیز یک رستوران کوچک، مشغول خوردن یک نهار دیر وقت بودم. تابستان اینجا کوتاه و زودگذر است. بهتر است قبل از این که سرمای مرد افکن از راه برسد از هر ثانیه اش استفاده کنی. راستش بدم هم نمی آمد بروم چند خیابان آنورتر، دقیقا ایستگاه ولزلی، این دوستان از کلازت در آمده را تماشا کنم. هنوز اینقدر با خوذم راحت نیستم. رو در وایستی دارم. می ترسم یک چیزهایی ببینم که نباید، چیزهای در حد آدم کاملا لخت، آن هم وسط خیابان روز روشن! هنوز ته ذهنم، شاید نگرانم برای پدر و مادرم دختر خوبی نباشم! نگرانم به معیارهای اخلاقی و اجتماعی که سالها با آن بزرگ شده ام خیانت شود. به هر حال همانجا در احاطه سبدهای زیبای گل آویزان شده که دقیقا مخصوص این فصل کوتاه است، نشسته بودم و لقمه هایم را قورت می دادم و ته ذهنم به ایستگاه ولزلی فکر می کردم.

برای برگشتن باید از همان حوالی عبور می کردی. جشن تمام شده بود و برادران زحمتکش پلیس مشغول جمع کردن نرده ها از وسط خیابان بودند. همزمان رفتگرها که اینجا دخترها و پسرهای جوان و خوش قیافه ای هستند که در آمدشان به مراتب بیشتر از من و شماست، خیابان را از بقایای خوردنیها و زلم زیمبوی جشن را پاک می کردند. گی های عزیز و ساپورترهایشان و تماشاچیان هم داشتند می رفتند خانه هایشان. پیش فرضهای من هم ظاهرا چندان واقعی نبود، به گواهی دوستان شاهد عینی که بعدا شرح واقعه دادند. آدمها کمی تا قسمتی لخت بودند، قسمتی یعنی منهای عضو شریف. پس خیلی هم ترسناک نبود. پس من خیلی هم دختر بدی نمی شدم اگر دو ساعتی زودتر می آمدم. یعنی احتمالا گرزهای آتشین و دیگهای سوزان روز صد هزار سال در انتظارم نبود. کسی چه می داند. جا به جا هم کلمات فارسی می شنیدی. بله، هموطنان ما از مشتریهای پر و پا قرص هر جور مراسمی در این شهر هستند. از هالووین بگیر تا دوچرخه سواری لختی ها و رژه سانتا و فستیوال گی ها. می بینید که آن همه تربیت اسلامی و انقلابی، نه فقط در مورد من، که در مورد هزارها ایرانی در غربت به باد رفته، آن همه سختگیری والدینمان، مدیر و معلم و ناظم، آن زحمات شبانه روزی گشت ارشاد  و ایستهای بازرسی، سر آخر، ما همان شدیم که قرار بود بشویم، منتها کمی عقده ای تر، گاهی خیلی، بیش از حد.

تابستان اینجا آدمها نیمه لختند. کسی نگاهشان نمی کند. اصولا هیچکس نگاهت نمی کند. گاهی احساس می کنی نیستی، انگار زیر چادری نامرئی هستی، داری در حباب تخیلات خودت راه می روی. من توی حبابم راه می روم و پر از خاطرات درد ناکم. خاطره از دانشگاه و سر کار آمدنها و با مقنعه و مانتوی گشاد کنار خیابان منتظر تاکسی ایستادنها و در عین حال حس عریان بودن. شنیدن کلمات رکیک از مردان رهگذر، دستمالی شدن توی کوچه، توی تاکسی. پر از وحشتم هنوز، از آن پل سر پوشیده اتوبان کردستان در یک غروب زمستان. من پر از تهوع و سرگیجه ام از مسافرکشی که می خواست مرا با خود ببرد ظهری، حوالی تهرانپارس. پر از نفرتم از این که همیشه مقصر ما بودیم، متهم، جانی، فاسد، مفسد. من پر از خشم فرو خورده سالیانم از عریان بودن با وجود پوشیدن هر آن چه مقرر ساخته بودند. 

/ 16 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افرا و پاییز

رفته بودم مسافرت و همش با تی شرت و شلوار جین می گشتم بی هیچ حس مزاحمتی نه برای خودم و نه برای دیگران. اولین روز که برگشتم رفتم خرید. شیر و ماست و سبزی به دست و روپوش و روسری مشکی به تن بودم. متلکی شنیدم که هنوز حالم به هم می خوره هم از اون یاروی عوضی و هم از خودم. گاهی فکر می کنم اینجور مرئی بودن نشانه بیماری است! مگه نه؟[ناراحت]

عاطفه

جدا از آن همه امر و نهی ها هیچکدامش در ما اثر نکرد. واسه اینکه زور بیخود میزدند. ما هم میخواستیم آزاد باشیم. فقط همین

نگار

حداقل فرقش اینه که بین تابستون و زمستون یه فرقی است! بعد اینکه ما خودمون شاگردیم!مشق عاشقی می کنیم و یکی دیگه برامون سر مشق می گیره!

ابوذر اکبری

من از تنهائی جاده پناه آورده در خویشم من از این بی صدائی ها تـرانـه بازیه کیشم تو این وقتی که من هستم ز روز و شب جدا تنها شده دارم نگاهی تلخ شده قلبم یخ و رسوا اگه دل منطقی می بود اگه فکر رهائی بود اگه غصه نمی فهمید سپید و پاک خـدائی بود جهانِ تازه ای داشتم جهانی نو پر از آوا پر از لبخند و بخشایش واسه این خسته از دنیا تو این کوچ و از این پرواز مهاجر خالی از آغاز تنش خسته دستاش بسته تو رگهاش خونِ این آواز منو مـا کن به یک بوسه منو از غُصه پنهون کن تو قلبت خونه ی شـادی بدی رو جمله ویرون کن منو مـا کن بخون از نو بخون از خنده و بـارون از این رویش نگاهی سبز جهانی عشق خـدائی کن . . .

ابوذر اکبری

سلام وقت خوش ممنون از لطف شما فرمودید جریان اون آهنگ رو کن چیه تازه ترین ترانه ی من که آهنگ شده کارای دیگه هم در راهه البته مدتی طول می کشه چون یه گروه تازه دارم جمع می کنم آهنگساز رو دارم عوض می کنم ......... شاد و برقرار [گل]

یاسمن

[فرشته]وبلاگتون قشنگه اتفاقی ژیداش کردم یه سر بزنین به من خوشحال میشم

مهرزاد

تلخ است حکایت سرزمین من تلخ میفهمم این حست را می فهمم سلام

مهرزاد

اینکه چرا خواهرم ویلچر داره رو بگذریم لطفا

محیا

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ... زمستان است!

مهدي

انگا در پرشين بلاگ هم نامرئي شده اي رفيق![چشمک]