یادداشتی از یک بیمار قلبی - روانی‌

دیده اید بعضیها با افتخار اعلام می کنند که کودک درونشان فعال است و بعدیک لبخند پهن غرور آمیز می زنند که حسابی کودکانه باشد؟ باید بگویم من نه تنها از این افتخار محرومم، حتی بر عکس، پیر درونم غالب است!

مثلا عاشق هر  نوع غذای آبکی مثل  انواع سوپ و آش و عدسیم که باب طبع صاحبان دندانهای مصنوعیست. حاضرم تمام روزهای هفته از همین آبکی جات بخورم به جای هر غذای اعیانی دیگری. تازگیها یک محصول آبکی هم به منویم اضافه کرده ام که تشکیل شده از گوجه فرنگی رنده شده با نمک و فلفل و آب لیموی فراوان. ایده اش را از طبوله عربها گرفته ام که در واقع هیچ ربطی به این ندارد. آن یک غذای بسیار محبوب است که به جز مواد ذکر شده، جعفری خرد شده و بلغور ریز گندم دارد. ولی آنها نیاز به جویدن دارند و به کار من نمی آید.

یا اینکه دوست دارم هفته ها  بروم توی پیله تنهاییم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. تفریحات مورد علاقه من کتاب به دست نشستن توی یک گوشه آفتاب گیر، در یک  روز زمستانی یا قدم زدن تنهاییست. اصولا از هر نوع فعالیت فیزیکی شدید بیزارم. گاهی خواب می بینم دارم می دوم، بعد وحشت زده بیدار می شوم. من سالهاست ندویده ام، در واقع بعد از آن امتحانات دوی لعنتی که برایم کابوس بود.

توی مهمانیها که ملت مشغول رقص و شرب و دلبری اند، من باید بگردم یک چیزی پیدا کنم که زمان بگذرد. خیلی احتمال دارد که آن چیز، ماهیهای توی آکواریوم یا یک پرنده خانگی باشد. ماهی ما گوگولی که معرف حضورتان هست، حالا می خواهم یک پرنده هم برای خودم دست و پا کنم. پرنده ها همدم خوبی برای آدمهای سالمندند. کلا من توی مهمانیها دردسرم، همه نوشیدنیهای دیگری دارند، آنوقت صاحبخانه بیچاره باید بلند شود برای من یک نفر چای دم کند. خوب معلوم است که زورش می آید. من هم بودم زورم می آمد. یا اینکه تا یک نفر سیگاری روشن کند، من مثل پیر هشتاد ساله می افتم به اشک و سرفه و خس خس، طرف وحشت زده باید بدود توی حیاط، آنهم در دمای منفی بیست. خوب واضح است که توی دلشان به آدم فحش می دهند. حتما می گویند "زنیکه یبس خوب نیا، مجبور که نیستی." ولی چون توی دلشان می گویند، من نمی توانم جواب بدهم که "دقیقا مجبورم." چون هر بار سر نیامدن توی خانه ما دعوا می شود. کلا از بچگی من را با چشم گریان می بردند مهمانی، حالا هم به نوعی همان بساط است. تازه من یبس نیستم. بیشتر می شود گفت کم حوصله، دپرس، یا دقیقا پیر.

همیشه هم تا ذهنم فرصت پیدا می کند پر می کشد توی گذشته ای که من خودم هنوز نبودم. مثلا یاد قمر الملوک وزیری می افتم و می زنم زیر گریه. یا مثلا غصه بدبختی عارف قزوینی را می خورم. گاهی فکر می کنم پدر مادر های ما و پدر مادرهای آنها چطور از نوستالژی نمردند، از یک زمانه رنگی موزیکال پرت شوی توی دنیای سیاه و سفیدی که صدای گلوله می دهد.

این لیست طولانی می شود اگر با شرح و بسط بنویسم که حواس پرتی دارم و سالهاست همه چیز را جا می گذارم یا مثلا از هر نوع تغییر دچار حس نا امنی می شوم، یا اینکه ته دلم مدتهاست حس می کنم وقت رفتن است. اینطوری که پیش می رود، دل سالخورده ام به زودی جان به جان آفرین تقدیم می کند و می شوم دلمرده. شاید هم بروم یک جایی خودم را گم وگور کنم، گاهی به زندگی میان اسکیموها فکر می کنم، هر چند خیلی تاب و تحمل سرما را هم ندارم. کلا احساس می کنم برای هر شروعی خیلی خیلی دیر شده، اگر چه از نوزادی همین احساس را داشتم چون با یک ناراحتی قلبی مادرزادی به دنیا آمدم که بر خلاف موارد قابل جراحی، مثل سوراخ بین دو بطن یا دو دهلیز، قابل درمان نبود. هنوز هم نیست. هیچ جراحی هر چند حرفه ای نمی تواند قلبی را جوان کند.

 

 

 

/ 12 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
جان کوچولو

یه جایی خوندم که بهترین جوونا کسایی هستند که مثل پیرها باشند و بدترین پیرها کسایی هستند که مثل جوونها باشند. البته فکر کنم منظور دل مردگی یا دپرس بودن نبوده شاید منظورشون همون سبک سری و متانت بوده که به قول شما خیلی ها امروزه برای توجیهش از کودک درون استفاده می کنند... راستی وبلاگت خوب بود. خوشم اومد

همساده قدیمی و با معرفت

من مانده‌ام گیج و حیران که تو با این همه استعداد نویسندگی چرا کتاب نمینویسی! توصیف حالاتت فوق‌العاده بود.گاهی‌ خنده‌ام می‌گرفت ولی‌ در کلّ یه غم سنگینی‌ توی مطلب بود. امان از این غم... امان از این نوستالژیک و دلتنگی‌!!.,جدأ که قالب آدم رو مریض میکنه.

همساده قدیمی و با معرفت

*قلب

زاندارک

من از وقتی دیدم چقدر دارم موسیقی سنتی گوش میدم فهمیدم دچار پیرقلبی شدم! سیگار بکشه سیگار میک چرا سیگار نمی کشی سیگار خوبه آدم زودتر میمیره سرگرم کننده هم هست بعد کم کم دیگران که سیگار میکشن تو هم خوشت میاد و باهاشون دود میکنی ازین یبس بودن هم درمیای سلام بهت احساس خوبی دارم تو گل سرسبد بدخت بیچاره هایی هستی که چیزیش نیس خیلی هم خوش به حالشه مثل من شاید که فقط ادای آدمای بدبخت بیچاره رو دارم درمیارم همین دیروز پریروز بود که زکریا میکفت مهرزاد یعنی اگه امسال هم بری دبی توی فیسبوک ابروتو میبرم به همه میگم این آدم فقط ادای دپرسا رودرمیاره خیلی همخوش به حالشه کائوس رو ببین سلام

مهرزاد

He deals the cards as a meditation And those he plays never suspect He doesn't play for the money he wins He doesn't play for respect

مهرزاد

جان به جانان کی رسد جانان کجا و جان کجا ذره است این افتاب است این کجا و این کجا

بیتا

باز سلام.اینا که اصلا"هیچکدومش شبیه پیری نبود.خیلی ام کودک درونتون زنده اس .خیلی ام بچهءباحالیه.من عاشق این نوشته تون شدم بیشتر چون شبیه خودم بود.پاراگراف 5 ام عالی بود اگه به اون خوراک گوجه یه کم سبزی خشک(نعنا یا پونه)اضافه کنید.اولشم پیاز داغ درست کنید گوجه ها رو اون تو بریزید تا بپزن میشه یه غذای کردی به اسم تماتو. قدر این روزای خوش و شیرین رو بدونید که هر چی دوست دارید می خورید ،هر کار دوست دارید میکنید....نوستالژی مجردی