هیچ

مادر بزرگم پیرزن شیرینی ست.صورتش یک جوری گرد و معصوم است و لپهایش قرمز.از بس که راه نرفته، پاهایش کمانی شده اند. قدم از قدم بر می دارد خسته می شود. بهترین تفریحش این است که دراز بکشد روی مبل و تلویزیون نگاه کند. بقیه روز توی اتاقش خواب است. صبحانه می خورد، می خوابد. ناهار می خورد، می خوابد. شام می خورد، می خوابد. گاهی چند ماه از خانه بیرون نمی رود. اگر هم برود با تاکسی تلفنی می رود و بر می گردد. می گویند جوانیش آدم فعالی بوده، دیگ دیگ غذا درست می کرده برای مهمانهاییکه هفته ها می ماندند. سه تا بچه شر بزرگ کرده، مادر شوهرش را نگهداشته، الان دیگر خسته است. خودش را مستحق این استراحت می داند.

زمستان چند سال پیش بود. شال گردنی که بافته بودم رسیده بود به آخر و کور کردنش را بلد نبودم. کمکم کرد. خیلی ذوق کرد که بعد از این همه سال مهارتش را حفظ کرده. خواستم خوشحال بماند. گفتم چرا چیزی نمی بافد که بیکار نباشد. با همان حالت معصومانه اش گفت: " بیکار نیستم. چای درست می کنم، می خوابم." آنقدر جدی گفت که من هم با سر تایید کردم.

                                                  ***

در این مدت فهمیده ام که می شود هفته ها بگذرد و هیچ کار مفیدی نکنی. اصولا هیچ حرکتی نکنی. مثل قارچ بمانی روی مبل ساعتها با لپ تاپ ور بروی. روزی صد بار بالاترین را زیر و رو کنی. همان دو سه تا کامنت وبلاگت را بخوانی، توی وبلاگستان پرسه بزنی. فعالیت فیزیکی ات بیشتر روزها از نهار درست کردن و چای گداشتن و ظرف شستن فراتر نرود. تازه قبل از این که شب به نیمه برسد مثل جنازه خوابت ببرد. روزهای اول برایت عجیب است، سخت است، بعد عمری زندگی فعال. کم کم عادی می شود. ککت هم نمی گزد. انگار تا آخر دنیا می توانی به این زندگی نباتی ادامه بدهی. هر وقت هم کسی چیزی پرسید، بگویی "بیکار نیستم، چای درست می کنم، میخوابم."

/ 19 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرزاد

عکسامو میذارم توی فیسبوک دیگه http://www.facebook.com/#!/profile.php?id=100001831767217

زیتون سرخ

به نام خدای نان که از هر طرف بخوانی نان است دوست عزیز امید وارم هیچ گاه درزندگی پرسه نزنی از اینکه باوبلاگت اشنا شدم خوشحالم خوشحالم می کنی اگر به من هم سر بزنی و نظر بدهی . منتظرت هستم[قلب][قلب][قلب]

مهرزاد

من پولم از پارو بالا نمیزنه هیچ تعلقی به اب و خاکم احساس نمی کنم فک کنم جزو ادمای بی ریشه حساب بشم جزو آدمایی نیستم کههیچی نباشم مهندسم به اندازه سنم تجربه دارم و اینا با این اوصاف توی غربت بهم خوش میگذره یا نه اگه بزنم به غربت؟

hasti

من هم تجربه کردم که خیلی‌ از افراد مسن، خسته از دوندگی‌های جوانی‌، روز را با خواب به شب میرسونن. بد هم نیست.

مهرزاد

من کلا توی کارگیر دادنم، از دست‌پخت مادرم تا فیلم و داستان اون خانوم - لیلا بابایی فلاح - از دوستان خوبمه http://www.khalvateleila.blogfa.com/ سپیده شاملو رو منم دوس دارم هم رمان سرخی تو از من که اینجا نوشتم درباره ش : http://roospigari.blogfa.com/post-84.aspx هم انگار گفته بودی لیلی http://roospigari.blogfa.com/post-79.aspx سلام

Aria Lonely

من نظرات رو به هیچ عنوان سانسور نمیکنم فقط نظراتی که خصوصی باشند دیده نمیشن بقیه همه تایید میشن حتما دقت نکردی ندیدی نظرت رو مدتی نبودم هم نظرات رو دارم میخونم و دونه دونه تایید میکنم شاد باشی

Aria Lonely

خاطره جالبی بود اون پسر کوچولو که پیشونیت رو بوسیده اما هیچ وقت نفهمیدی دلیلش رو احساسش رو ؟

مهران

گرم کاریم. سخت. میخوریم میخوابیم . دولت و حشمت وجاه وجلالی داریم.[خنده]

مهستی

اون کتاب نویسنده ش دوستمه باید تا حالا حدس زده باشی! سلام خب جارموش یه جورایی سینمای خاصی داره که من تا حالا ندیدم یا نشنیدم که یه خانم شیفته سینمای جارموش باشه

علی رضا

بیکار نیستم... چایی درست می کنم، می خوابم. از اون جمله هایی بود که صد سال منتظرم بشنوم یا بخونم. خیلی زیبا بود. خیلی