ر‌ه به ترکستان

کمرویی انواع مختلف دارد، من مبتلا به بدترین نوعش هستم. منظورم از نظر شدت و درجه نیست. دقیقا نوع، یک نوع کمرویی آتیپیک در مواجهه با افراد مهم که شامل پرحرفی، وسط حرف طرف پریدن و گاهی زدن حرفهایی می شود که خیلی مناسب آن زمان و مکان خاص نیستند. درست بر عکس افراد به وضوح کمرو که دیگران با نوعی دلسوزی و ملاحظه با آنها رفتار می کنند، در مورد من طرف مقابل به این نتیجه می رسد که با یک آدم عجیب و غریب رو به روست! گاهی فکر می کنم همان اول اعلام کنم که دارم خجالت می کشم. دقیقا شبیه چندلر در سریال فرندز که در پاسخ به قیافه بهت زده دیگران از شنیدن شوخی های نامناسبش، می گفت " من چندلر هستم. وقتی معذب می شوم جوک می سازم."

امروز رفتم دیدن رئیس یک بخش دانشگاه تورنتو. برای آدمی مثل من، ملاقات با چنین آدم مهمی در کشور خودم و به زبان مادری هم استرس زاست. خیلی دقت کردم که آنرمال نباشم! ولی الان یادم نمی آید موفق شدم پایم را نندازم روی پایم یا نه. دو بار هم حرفش را قطع کردم. بیشتر جملات قلمبه سلمبه ای را که آماده کرده بودم تحویلش بدهم، یادم رفت بگویم. آخرش هم وقتی گفت "ایکس" - که من هم می شناسمش- آخرین کسی بوده که برای تخصص برداشته، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با لحن کمی طعنه آمیز نگویم "پس ایکس واقعا خوش شانس بوده" که او هم برگردد با جدیت بگوید "نخیر، بسیار کوالیفاید بوده". ولی بطور قطع توانستم بعدش نگویم که " واقعا؟ آن جوجه اسراییلی تازه از تخم در آمده، کوالیفاید بوده؟ تعارف که نداریم بگو فقط یهودیها را برمی دارم." نگفتم چون بالاخره آنرمال بودن هم حدی دارد و تازه از جان خودم که سیر نشده ام که بخواهم نازکتر از گل به این "دانشجویان سهمیه" این ور آب بگویم.

امروز اگر من نرمالترین و غیر کمرو ترین آدم دنیا هم بودم، چیزی عوض نمی شد. چه فرقی می کند که باشی، وقتی اولین جمله ای که می شنوی این باشد که" تا سه سال آینده، برای رزیدنت جدید مطلقا جا ندارم." فقط به این واقعیت که بعد از گرفتن سیتیزن شیپ، جل و پلاسم را جمع می کنم و برمی گردم کشور عزیزم، نزدیکتر می شوم. بر می گردم تا با وجود آنهمه آزادی های فردی و اجتماعی، ارزانی، امنیت و برابری، چند صباح باقی مانده را سپری کنم و دیگر هوای فرنگ به سرم نزند! تازه اگر تا آن زمان جایی برای من آنجا باقی مانده باشد، اگر هنوز کتابفروشیهای کریمخان و انقلاب باز باشند، تئاتر شهری باشد و بنزینی البته، تا در آن اتوبانها که عاشقانه دوستشان دارم باز ماشین سواری کنم.

/ 6 نظر / 21 بازدید
همساده

بیخود کرده رییس دانشگاه!!! می گفتی از ایرانی جماعت کوالیفایدتر؟؟؟[چشمک]

عاطفه

وای سولماز چند خط آخر روکه میخوندم انگار مور مور میشدم. اون حس عشقی که میگی در من هم خیلی زنده است. روزی نیست که من وصف یک کافی شاپ یا یک خیابان در تهران نکنم[ناراحت] بمرور شدیدتر شده. اوایل کمتر اینطوری بودم....حالا دانشگاههای دیگه هم سر بزن[لبخند] بوووووووس

مجید

من هم به این درد مبتلام. یک کاریش باید بکنم.

hasti

سلام عزیزم. تو پست قبلیم در مورد بچه پرسیده بودی. راستش با اینکه دیوانه ور عشق بچه هستم اما وقتی‌ خیلی‌ واقع بینانه بهش نگاه می‌کنم میبینم که توی سنّ من اصلا درست نیست که کسی‌ به فکر بچه دار شدن بیفته. اون وقتی‌ که امکانش خیلی‌ بیشتر بود و خطری هم در بین نبود، متأسفانه فراز نمیتونست. این رو ما بعد کلی‌ آزمایش فهمیدیم که برای من کلی‌ باعث سر خوردگی شد. وقتی‌ هم که با گلن آشنا شدم، از همون روز‌های اول که آشناییمون جدی شد، خیلی‌ صریح گفت که حتا نمی‌تونه بهش فکر کنه چون هم خودش این مراحل رو پشت سر گذاشته و هم کم کم سنش داره بالا میره. خوب حق هم داشت و داره. اما من این وسط با اینکه همه این دلایل منطقی‌ رو می‌دونم، نمیتونم با عقده درونم کنار بیام و گاه گاه بهش فکر می‌کنم و از تو چه پنهان که گاهی‌ هم دیپرس میشم، اما چیزیه که شده و من نمیتونم براش کاری کنم.

مهرزاد

من مهرزد هستم وقتی معذب میشم وبلاگمو به روز می کنم بوی برگشتن میاد ازت تاریخ بلعمی رو بخون گزیده ش رو کاری به راست و دروغش هم نداشته باش

لیدا

خوب بود...;)