یک روز داستان این روزها را خواهم نوشت.داستان کشتن خرگوشها  در زیر زمین تاریک و بدبو یی که حیوانخانه نام دارد.اور دوز داروی بیهوشی در قلبشان و انتظار برای از طپش ایستادنش.نه هیچ دردی احساس نمی کنند.آرام می میرند و مردمکهایشان گشاد می شود.و تمام این ها برای بدست آوردن جمجمه ای که قبلا مواد استخوانساز تویش گذاشته ایم.می اندازمش توی ظرف فرمالین.تمام شد.خرگوش بعدی...

داستان ۳ اتاقی که دور تا دورش قفس است.پر از خرگوش و موش و خوکچه هندی.خوشگل ترینشان موش خرماها هستند که بازیگوش و اهلی اند.موشها دایم زاد و ولد می کنند.همیشه یک عالم کوچولوی بی موی صورتی از سر و کول هم بالا می روند.

داستان این مردک را هم می نویسم که باید به آنها غذا بدهد و نمی دهد.شیشه آبشان هم گاهی خالیست و من پرش می کنم.باید زیرشان را تمیز کند و نمی کند.بوی گند زیرزمین را بر می دارد.هیچ وقت هم نیست.وقتی باشد یا دارد ناهار می خورد یا پای تلفن است.وقتی حیوانی می میرد خیلی خونسرد برش می دارد و می اندازدش توی سطل آشغال.همان لحظه دارد به سرمایه گذاری در دبی فکر می کند یا می خواهد مرا به خرید یونیتهایش ترغیب کند.

تو گفتی چه خوب که ما خرگوش نشدیم.من مطمئن نیستم.ما هم خرگوشهای کسی هستیم.مدام دارد روی ما آزمایش می کند.آزمون و خطا!بجای ۲ ماه ۷۰ سال طول می کشد.کاش او هم دلرحمی مرا داشته باشد و خرگوشهایش را بی درد بخواباند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٢۸
تگ ها :