خیابون ولیعصر رو تنهایی گشتم.چیز خاصی لازم نداشتم ولی همه مغازه ها رو نگاه کردم.رفتم تو اون کادویی که تو دوست داشتی.از اون جوراب فروشیه که با هم می رفتیم طبق معمول یه جوراب اسکاچ خریدم..همه جا با تو خاطره دارم.گاهی هم یادم می رفت تنهام.بر می گشتم از تو بپرسم فلان چیز قشنگه یا نه.متنفرم از خاطرات.کاش میشد همشو پاک کرد.مثل فیلم اترنال سان شاین.یادته که؟به نظرت من کی به نبودنت عادت می کنم؟دو روزه که تو رفتی.اون سر دنیا الان داری چیکار می کنی؟حالت از من خیلی بهتره.مطمئنم.چرا هیچ وقت نفهمیدی برای من چقدر اسپشیالی؟کاش الان بودی و من مثل همیشه بهت اصرار می کردم شب بیای خونمون بخوابی.نمی دونم میو مدی یا نه ولی همین قدر که می دونستم چند خیابون اون ور تری برام دلگرمی بود...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٠
تگ ها :