وسط کوچه دختر کوچولو با تمام هیجانی که یه بچه چار ساله می تونه داشته باشه رو کرد به باباش و داد زد خوشگل شدم بابا؟غروب بود ،باد میومد موهای بچه با باد بالا و پایین می رفت.روسریمو با دست گرفته بودم که از سرم نیفته.نگاش کردم خوشگل نبود ولی همون قدر محشر بود که هر بچه چار ساله می تونه باشه.حیف که باباش خیره شده بود به من که از سر کوچه میومدم،به دختر خیلی بزرگی که تعریفی هم نداره.خیلی سرسری بهش گفت آره بابا جون.و ته سیگارشو پرت کرد.به همون سادگی  و بی تفاوتی که آدم بخواد بگه هوا گرمه یا سرده.اگه من بودم بغلش می کردم و می گفتم نمی دونی ،مثل فرشته ها شدی.فقط گفت آره بابا جون و با نگاهش منو تا ته کوچه دنبال کرد.   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٠
تگ ها :