سگ را بردم توی باغ میوه،گذاشتمش توی برفها و هفت تیر کوچولویم راکشیدم.سه نفر تماشایم می کردند.یکی خود رزی بود.نفر دوم همان سرباز کهن سالی بود که در آن لحظه مثلا مراقب زن های روسی و لهستانی بود.نفر سوم مادر زنم اوا ناس بود.اوا ناس دم یکی از پنجره های طبقه دوم ایستاده بود.او هم مثل سگ رزی در نتیجه خوردن غذاهای زمان جنگ شکمش آب آورده بود.زن مفلوک که زمانه بی رحم او را به یک تکه بزرگ کالباس تبدیل کرده بود خبردار ایستاده بود.به نظر می رسید اوا ناس فکر می کند اعدام سگ نوعی مراسم اشرافی اصیل است .

تیر را به پشت گردن سگ شلیک کردم.صدای هفت تیر کوچک من ضعیف بود،بی مقدار بود،انگار تفنگ بادی تف انداخته باشد،تف خیلی کوچکی.

سگ مرد بدون آنکه بلرزد.سرباز کهن سال آمد بالای سر نعش سگ و علاقه و توجه حرفه ای خود را به زخم هفت تیری به آن کوچکی ابراز کرد.سگ را با پا بر گرداند،گلوله را در برفها پیدا کرد،خبره وار چیزی زیر لب گفت،انگار کار من یک کار جالب و آموزنده بوده است.و شروع کرد به تشریح انواع زخمهایی که دیده یا شنیده بود،از انواع سوراخهایی سخن گفت که در اشیایی که زمانی موجود زنده بوده اند،دیده بود.

     پیرمرد گفت:خودتان میخواهید  چالش کنید؟    

                                                                                      

گفتم:گمانم بهتره خودم بکنم.

گفت:اگر چالش نکنید خودش غذاست،مردم می خورنش.

    شب مادر

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢۱
تگ ها :