گیج و منگ و بیمار،

راه را گم می کنم.

کجا می خواستم بروم؟

انگار زیر آبم:

اشیا تصاویری مبهمند و صداها طنین می اندازند.

پایم به زمین نمی رسد.

چقدر بیمارم من،

چشمهایم درد می کند و سرم و دستهایم.

می خواهم بنویسم ،

مداد را لمس نمی کنم،انگار دستم یکی شده با آن.

کسی صدایم می کند مادر.

آیا کودکی داشته ام هرگز؟

چیزی یادم نمی آید.

پ ن.آخرین باره که من جای کامنت دارم.هر چی دوست دارید بنویسید!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٤
تگ ها :