مهراباد ۶ صبح

چه بازی شیرینی،از کشف جدیدم لذت می برم!

روبرویم صفی طولانیست که به اتاقک بازرسی ختم می شود.نشسته ام و زل زده ام به کفشهایشان.اول با دقت کفشهای خوب و بد را انتخاب و بعد آدم توی کفش را بررسی می کنم.(سعی می کنم این ترتیب را کاملا رعایت کنم هر چند گاهی ناخود آگاه جر می زنم!)آدمهای زیبا در کفشهای زشت و بر عکس کم نمی بینم.هر چندبدسلیقگی من هم هست که عاشق کفشهای کهنه و خاکیم!امروز چند جفت کفش دیدم؟شاید صد تا بدون اغراق!

نمایش تمام شد.شگفتی امروزم کامل می شود.کودکی نیم سوخته با یک دست و چشم کاملا از بین رفته و پایی که می لنگد.حس آشناییم بر ترحم غالب می شود.آری می شناسمش:عارف پسری از سرزمین آفتاب.این نام وبلاگیست که برای کمک به او باز کرده اند.به او لبخند می زنم و جواب می دهد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱٧
تگ ها :