دیروز

از پنجره اتاق عشاق عاشورا را می بینم که دم در خانه روبرو صف کشیده اند.نذری قیمه پلو می دهند.صف مدام طولانی تر می شود.دخترها با مانتوهای دم خشتک و پسر ها با موهایی که قوانین جاذبه را به کل زیر سوال می برد.

غذا تمام شد.در خانه بسته میشود.صف طویل از هم می پاشد.ملت این پا و آن پا می شوند.عده ای میروند،عده ای می مانند.هنوز امیدوارند. خسته می شوم از تماشا.این ملت حاضر است به خاطر یک پرس قیمه پلو برای کشته شدن یوری گاگارین هم عزاداری کند.

هر روز صبح که از خانه بیرون می روم سر کوچه کار گران افغانی را می بینم که در زمین خاکی چادر زده اند.تمام زمستان انجا بودند.روی ساختمان در حال ساخت بغل کار می کنند.با خودم فکر می کنم چرا آنها در صف غذا نبودند؟سیر تر از تمام اهل محل احتمالا همان کارگران افغانی اند.

امروز

آسمان را ابر پوشانده

آنچنان یکدست که گویی خورشیدی نبوده هرگز

و این است آسمانی که دوست می دارم.

آسمانی که می پرستمش.

فردا

می روم به سفری کوتاه.خسته شدم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/۱۱
تگ ها :