برای محمد همسايه

محمد کوچولو چرا از فکر تو نمی آیم بیرون؟ 

از فکر جیغ های تو که بیشتر به صدای گربه شبیه است و از دیوار نازک بین خانه من و تو براحتی رد می شود.

و مادرت که سر تو فریاد می زند خسته می شود و گریه می کند.

راستی هیچوقت لبخند مادرت را ندیده ام انگار بغض سنگینی در گلو دارد که سالهاست نترکیده است،به اندازه سن تو،چند سال داری؟۴یا ۵ سال؟

بر عکس تو همیشه لبخند می زنی.یک لبخند گشاد که بین دو گوش بل بل تو کشیده شده و شاخصترین چیز در صورت کوچک تو همین لبخند است.تو می خندی و دندانهای میخی شکلت که شبیه دندانهای گربه است پیدا می شوند.

نمیدانم شاید هم بزرگتر باشی،مثلا ۶ ساله.اما کوچک مانده ای و نمی توانی حرف بزنی.فقط می خندی و عاشق این هستی که دست من را بگیری،اما مادرت تو را با بغض می کشد.

همیشه تو را می کشد و تو همیشه به عقب نگاه می کنی و لبخند می زنی.

گاهی که درباز می ماند تو می دوی توی خانه ما ومن خوشحال می شوم،اما فرصتی برای بازی نداریم چون مادرت تو را صدا می کند.

این روزها صدای معلم تو از دیوار می آید.صدای مهربانی است واز تو می خواهد که بگویی بابا،ساعت ،بازی.

و من نمی شنوم که بگویی.چیزی که می شنوم تنها صدای گربه است که تا ابد از دیوار رد می شود...

  

نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱۳
تگ ها :