روی صندلی جا بجا می شه،یه خمیازه،دو خمیازه.فکر می کنه:

نفر بعدی میاد تو،تکرار داستانای همیشگی،شاید چند قطره اشک،شایدم هق هق.

من وانمود می کنم که گوش میدم،که درک می کنم،که اتفاق خاصیه،نه انگار که از صبح تا حالا بارها این حرفا رو شنیدم.

بعد می گم که حق داره،که خیلی سخته،ولی باید امیدوار باشه.شایدم بگم زندگی ارزشمنده و ارزش تلاش و تحمل سختیها رو داره.چند جلسه باید بیاد رو این موضوعات کار کنیم!

دیگه چی باید بگم؟به چند صد نفر تا بحال اینا رو گفتم؟به چند صد نفر دیگه باید بگم؟

دستگیره در می چرخه،بیمار بعدی وارد می شه...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۸/٢۱
تگ ها :