زیر خروارها خاک

دلم می خواست همونجا وسط سالن بنشینم و با ضجه به همه اعلام کنم که داییم مرده. صورتم رو چنگ بزنم. بکوبم توی سر و صورتم. دلم می خواست به سبک زنهای قدیم عزاداری کنم. بدون فیلتر. بدون ترس از آبروریزی. ولی بجاش نشستم روی سکوی کنار خیابون، روبروی دانشگاه و شر شر اشک ریختم. معذب هم بودم که آشناها منو نبینن. چند تایی دیدن. به روی خودشون نیارن که وضعیت غیر عادیه. یکیشون ولی چند ساعت بعد تو کتابخونه جلومو گرفت و خواست مطمئن شه که حالم خوبه.

من کنار خیابون تلفن به دست اشک ریختم و دماغمو بالا کشیدم. عابرها با دلسوزی نگاهم کردن. یک خانمی هم با نگرانی پرسید کاری از دستش میاد؟ دلم می خواست بگم اون داییم بود که فوت کرد دو هفته پیش، جنازه ش بالاخره رسید ایران. امروز تو زادگاهش خاکش کردن. مادر و خواهرش هم بودند. کوچکترین دایی من بود. رنگ چشماش عسلی بود. خودش خیلی از این موضوع خوشحال بود. آدم بی آزاری بود. کسی غیر خودش رو نرنجونده بود تا حالا. البته یک بار بچگیم زده بود توی گوشم. یادم نمیاد چیکار کرده بودم. تا همین آخریها بابتش عذرخواهی می کرد. کاش باز هم میزد توی گوش من ولی نمی مرد. من برای مردنش نمی بخشمش. کاش بهش گفته بودم دوستش دارم. کاش محکمتر بغلش کرده بودم. 

اینها رو‌نگفتم به خانمه. کاری ازدستش بر نمی اومد. از دست کسی بر نمی اومد. زیر خاک چشمهای عسلیشو بسته و ما دیگه هیچوقت نمی بینیمش.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱
تگ ها :