هیچجوری نمی تونم از فکر گربه کوچیک کوچمون خارج شم،اینقدر غصه شو می خورم که اگه رضا نبوداحتمالا می آوردمش تو تختم می خوابوندم.

آخه گربه ام اینقدر مفلوک؟الان چند ماهه می بینمش  همون اندازه مونده.احتمالا کوفتم گیرش نمیاد بخوره. عصری تو بارون خیسم شده بود با اون موهای همیشه سیخش.طبق معمولم گشنشه میاد جلوی پای آدم میومیو میکنه.

الان میزنم زیر گریه از تصور ریختش.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٧/٢٤
تگ ها :