Learning alphabet

بچه من در زمینه یادگیری الفبا هم با بقیه فرق داره. به جای ای، بی، سی، تمرکزش رو دبلیو و ایکسه.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۳
تگ ها :

one small wish

کاش بچه ها هم دکمه on , off داشتند. بعد شبها خاموششون می کردیم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩
تگ ها :

somebody called fish

ماهی این بار بیماریش جدیست. با دفعه های قبل فرق دارد. یکبار چشم راستش ورم کرد، بار بعد دپرشن گرفت و از غذا و حرکت افتاد. هر بار من توی سایتهای بتا فیش می گشتم و درمانش را پیدا می کردم. این بار نوشته درمانی ندارد. نوشته وقتی علائم ظاهر می شود خیلی خیلی دیر شده. نوشته بهترین کار این است که نگذاریم بیشتر از این زجر بکشد. ماهی رنگ پریده و متورم نشسته ته تنگش و غذا نمی خورد. دو سال و نیم پیش، توی این تنگ ماهی بنفش براق شادی بود که آرام نمی گرفت. من نمی خواهم بگذارم برود. ریسمان باریکی که ماهی را وصل کرده به زندگی سفت گرفته ام و اشک می ریزم. ماهی فقط ماهی نبود. در روزگار تلخ گذشته، ماهی از توی لیوان کوچکی روی قفسه پت استور، آمد خانه ما و خلا’ بزرگی را پر کرد. با خودش شادی و امید آورد، آغازی شد برای روزهای بهتر. 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٦
تگ ها :

سفرنامه یک انسان کوچک

این مدت، انگار توی فیلمهای علمی تخیلی زندگی می کردی. می خوابیدی و بیدار می شدی، زمان و مکان عوض شده بود. تو هم که مثل مادرت خیلی به تغییر علاقه نداری،گاهی اذیت شدی. به اندازه کل عمرت توی این دو ماه آدم دیدی و مهمانی رفتی، از این شهر به آن شهر. شمال ولی خوشحال بودی. شاید فهمیده بودی مامان و بابا چقدر از آنجا خاطره دارند.تو بچه بد غذا و بی اشتها، بهتر می خوردی و می خوابیدی. فر موهای قشنگت توی هوای مرطوب، قشنگتر شده بود، حلقه های بی نقص قهوه ای روشن...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
تگ ها :

تو که دور دوری...

از کجا دقیقا می دانستی که چه چیزی را به ماها یادگاری بدهی که همیشه دم دستمان باشد و مدام یادت کنیم؟ مثلا آن چاقوی کهنه را بدهی به من که عمری دنبال یک چیزی بودم که با دو بار استفاده کند نشود. چیزی که هرگز به تو نگفته بودم. میوه ها را که برای توی راهمان دادی، گفتی پس این را هم بگیر که پوست بکنی. یادگاری از من نگه دار. تنبل تر از آن بودیم که توی راه میوه پوست بکنیم ولی بعد که تیزی چاقو دستم آمد، شد اسباب دستم. هر که هم دید گفتم این یادگاری از توست که هنوز بودی آن روزها. دحترهای خودت هم خیلی جدی نگرفتند و پرسیدند دست است یا تکی. کسی خبر نداشت که این چاقوییست که کند نمی شود، حتی حالا که هفت، هشت سال گذشته، به جزچهل سالی که قبلش دست تو بوده. غروب هم مادربزرگم دستمال پارچه ای کوچکی را نشان داد که توی جانمازش بود و تو چند سال پیش که رفتیم خانه شان از توی جانمازت در آوردی. بی رنگ و رو و کهنه بود. خوب گوشه ای جا خوش کرده اما. از کجا می دانستی قبل از همه دور می شوی؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
تگ ها :

تو که چشمات حیلی قشنگه...

تو رو اونجا هر روز، تو یانگ و بلور می گردوندیم و هر کی رد می شد از چشمهای درشت و براقت می گفت. اینجا چرا همه به لاغری تو فکر می کنند فقط؟!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۳۱
تگ ها :

بار دیگر شهری که دوست می داشتم

یکی از مشکلات من تشخیص ریال یا تومن بودن قیمتهاست. داره یکم چشمم عادت می کنه البته. شبیه اصحاب کهفه وضعم. انگار واحد پول عوض شده کلا. 

سر تا پای بچه رو هم دوده گرفته. می تونم ببرمش سر چارراه گدایی. اینها اولین مشاهدات من بود از شهری که دوستش می داشتم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٤
تگ ها :

My little tiger

سر شونه هام که دیگه جای سالم نداره از پس گازم گرفتی. عین جذامی ها شدم. نصف موهامم که کشیدی و کندی. خودت روز به روز خوشگلتر می شی، منو زشت و پیر کردی. من با این قیافه چطوری بعد سه سال برم ایران آخه؟!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٥
تگ ها :

my dear apartment

ساکنین قبلی‌ این ‌خونه حتما آدمهای خیلی‌ شادی بودند. حس می‌کنم درو دیواره این ‌خونه پر از احساس خوبه. آرامش توی کابینت ها، کمدها، کشوها قایم شده، وسط اون همه کهنگی و رنگ و رو رفتگی. تو خیابون‌های تورنتو اگه چشمتو ببندی و انگشتت رو شانسی به سمت کسی‌ بگیری، احتمال هفتاد درصد به بالا هندیه. کلا همه هندین! مستاجر‌های قبلی‌ هم از این قاعده مستثنی نبودن. از نوع کرو کثیفش هم بودن. ولی‌ شادی شون انقدر زیاد بوده که موقع اسباب کشی‌ از در خونه ردّ نشده. کمیش جا مونده برا ما. ما که کلا بهونه‌ گیریم و سختگیر.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥
تگ ها :

این بالا که من هستم

آپارتمان جدید واقع در طبقه نوزدهم، هم کوچکتره، هم کهنه تر. ساکنینش هم درب و داغون تر. من حسم بهتره ولی. بچه هم اینجا خوشحالتره. روزی ده بار  با باباش می ره ددر. گاهی دو تا دستشو می گیریم راه می ره. این دور بر پر استریپ کلابه. بعید نیست "ر"در اثر ترکیب خانه نشینی و محرومیت در آینده نزدیک سر از این جور جاها در بیاره!

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۱
تگ ها :

← صفحه بعد صفحه قبل →