این روزها

مریضیم هر سه. یک ویروس ناقلای بد قلق افتاده به جانمان. دارو و بخور و ویکس و اینها هم شده آب در هاون کوبیدن. بدن درد و سرفه و سینوزیت و مخلفاتش.

دیشب من یک حال سرگشتگی داشتم , در به در دنبال شکلات می گشتم، توی سوراخ سمبه ها. حس می کردم یک نیاز حیاتیست که بودنم در اندک زمانی زیر سوال می رود. پای یک شکست عاطفی در میان بود. یک جور له شدن, وقتی ایمیلت را باز می کنی نیمه شب و می بینی یک صاحب کار کانادایی مهربان ریجکتت کرده. کسی که تا چند ساعت پیش شک نداشتی به شدت دنبال بستن قرارداد با توست. بعد نمی توانی این معما را حل کنی که آیا تو جهان سومی ساده و زود باوری یا این ملت انقدر سعی می کنند مهربان باشند که صداقت تبدیل به یک مفهوم انتزاعی می شود."  Yes, To nice to be honest" 

ساعت دو نصفه شب بود و من حتی تا دم در رفتم که از سوپر بیست و چهار ساعته زیر ساختمان یک کیسه شکلات بخرم. بعد فکر اینکه از صدای در "ر" بیدار می شود و نگران، بعد هم تا چند روز شماتت است و سرزنش، ناکام برم گرداند. تا سه به خودم پیچیدم و به روزگار نا مرادیها لعنت فرستادم و بعد خوابم برد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۱
تگ ها :