سفرنامه یک انسان کوچک

این مدت، انگار توی فیلمهای علمی تخیلی زندگی می کردی. می خوابیدی و بیدار می شدی، زمان و مکان عوض شده بود. تو هم که مثل مادرت خیلی به تغییر علاقه نداری،گاهی اذیت شدی. به اندازه کل عمرت توی این دو ماه آدم دیدی و مهمانی رفتی، از این شهر به آن شهر. شمال ولی خوشحال بودی. شاید فهمیده بودی مامان و بابا چقدر از آنجا خاطره دارند.تو بچه بد غذا و بی اشتها، بهتر می خوردی و می خوابیدی. فر موهای قشنگت توی هوای مرطوب، قشنگتر شده بود، حلقه های بی نقص قهوه ای روشن...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
تگ ها :