تو که دور دوری...

از کجا دقیقا می دانستی که چه چیزی را به ماها یادگاری بدهی که همیشه دم دستمان باشد و مدام یادت کنیم؟ مثلا آن چاقوی کهنه را بدهی به من که عمری دنبال یک چیزی بودم که با دو بار استفاده کند نشود. چیزی که هرگز به تو نگفته بودم. میوه ها را که برای توی راهمان دادی، گفتی پس این را هم بگیر که پوست بکنی. یادگاری از من نگه دار. تنبل تر از آن بودیم که توی راه میوه پوست بکنیم ولی بعد که تیزی چاقو دستم آمد، شد اسباب دستم. هر که هم دید گفتم این یادگاری از توست که هنوز بودی آن روزها. دحترهای خودت هم خیلی جدی نگرفتند و پرسیدند دست است یا تکی. کسی خبر نداشت که این چاقوییست که کند نمی شود، حتی حالا که هفت، هشت سال گذشته، به جزچهل سالی که قبلش دست تو بوده. غروب هم مادربزرگم دستمال پارچه ای کوچکی را نشان داد که توی جانمازش بود و تو چند سال پیش که رفتیم خانه شان از توی جانمازت در آوردی. بی رنگ و رو و کهنه بود. خوب گوشه ای جا خوش کرده اما. از کجا می دانستی قبل از همه دور می شوی؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
تگ ها :