دلتنگم و دیدار تو درمان من است...

کسی به من نگفته بود. ساده بودم چقدر. سختی مادری را شب بیداریهای مداوم می دانستم و خستگی،کمی هم عوارض مانده از زایمان سخت و نوک سینه های دردناک و ترک خورده. اینکه وقتی هم برای خودت نماند و فرسوده باشی و شلخته، چاشنی اش می شد باشد. ساده بودم چقدر.

نگفته بودند دلتنگی چه می کند با آدم. تمام روز خاطره اش باشد و او نباشد. حسرت سنگین بغل گرفتنش، بماند توی آغوش خالیت و نگران بمانی و مضطرب برای هر لحظه اش، تا کلید را توی آن قفل بچرخانی. آنقدر بویش کنی که دلتنگی فردا را طاقت بیاوری.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۳٠
تگ ها :