دشمن خیال کرده...

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٩
تگ ها :

بیبی بغل نشین

بیبی از همون اول نشون داد که دل و روده درستی نداره. در واقع ورودش رو به دنیا با گازهای تخم مرغی جشن گرفت. اون موقع به نظر من عطر دیور می اومد البته. کلا از هر پروداکتی که داشت من غرق غرور می شدم! بعد ولی پیچیده تر شد شرایط. کولیک و یبوست و استفراغ و اسهال و ته تهش معلوم شد بیبی رفلاکس داره که اینو هر کس اکابر هم رفته باشه می دونه معنیشو از بس که شایعه، خوب ظاهرا این شامل فامیل پدری بیبی نمی شد. تمام رسالتشون از اون لحظه شد هشدار در مورد بغلی شدن بیبی. الو الان کجاست؟ تو بغله؟ وای وای . وا مصیبت. بذارینش زمین بچه رو. بذارینش تو تختش بخوابه. چقدر بغلش می کنین. وای وای. هر کدوم از این جمله ها به توان ان بار و با هیستریک ترین لحن ممکن.. اوایل ما هی توضیح دادیم که شیر بر می گرده تو حلق بچه و باید تا جایی که می شه عمودی نگهش داشت و توی تختش می افته به حال سرفه و خفگی و توضیحات دیگه که البته خواندن یاسین به گوش خر بود. یه طوری شد که تلفن جواب دادن تبدیل شد به عذاب الهی. گاهی هم بازرسان ویژه می امدن برای چک اینکه بیبی تو بغل نخوابیده باشه. فرقی هم نمی کرد چی دیتکت کنن. نتیجه گزارشات همیشه منفی بود. بیبی البته همچنان تو بغل موند. هر چی باشه ما یک بیبی بغلی رو به یک بیبی خفه شده ترجیح می دیم. ولی سبک زندگیش کم کم منو یاد بارون درخت نشین میندازه   
نویسنده : سولماز ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٧
تگ ها :

the cutest ever

خداییش صحنه ای هیجان انگیز تر از فواره زدن یک نوزاد پسر دیدین؟ منکه ندیدم   
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/٥
تگ ها :