بیدارم آیا؟

من رد شدم، توی شاید سرنوشت سازترین امتحان زندگیم! قبولی توی این امتحان شبیه برنده شدن توی لاتاری می مونه، هم از جهت شانس خیلی کمی که داری، هم برد بزرگی که می کنی. چند سال تو زندگیت جلو می افتی و کلی وام مجبور نیستی بگیری برا دانشگاه رفتن. اصلا از لاتاری هم مهمتر، شبیه اینه که در بهشت بروت باز بشه. یعنی بی شوخی منی که از کازینو متنفرم، اگه قبول می شدم همون شب یه سری می زدم. چون دیگه معلوم بود بر خر مراد سوارم. بازم بگم، از این که چه اندازه دچار خسران شدم از این باخت؟

عجیبیش اینه که خیلی هم به جاییم نیست. یعنی آدمی با روحیه من الان باید طناب دارشم آماده می کرد. تازه اگر قبلش از حسادت نمرده بود. یعنی با اون سوابق درخشان تحصیلی و نمره ایت رد شی و جلوی چشمت چند تا دکتر عمومی فارغ التحصیل از دانشگاههای خیلی معمولی قبول شن. آیا برای من مهمه الان؟ خیر. یعنی دارم نگران خودم می شم رسما. این اندازه بی تفاوتی و بی خیالی برای آدم نوروتیکی مثل من شبیه اینه که یه شیر زخمی بیاد وسط عربی برقصه، در همین حد دقیقا. هی منتظرم من حقیقی از جلدش بیاد بیرون و حسابی برای فرصت از دست رفته و خاک به سر شده سوگواری کنه. خبری نیست که نیست.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۳٠
تگ ها :

در انتظار دست بعدی، قسمت دوم

برای همین هرگز داستان نویس خوبی نشدم، چون حوصله کافی ندارم. یک چیزی را باید یک نفس تعریف کنم. اگر نه از دهن می افتد. حوصله ام را سر می برد. اصلا حسش می رود. یادم نمی آید دقیقا چه می خواستم بگویم و از این حرفها.

احتمالا آخر آن نوشته، می خواستم برسم به اینجا که تمام عمرم را دویدم و از هر نوع وقفه ای پرهیز کردم. بعد، از یک جایی به بعد، در گل نشستم. نشد که نشد. یک طوری محاسبات به هم ریخت که دیگر فرقی هم نمی کرد قبلش همیشه در اوج بوده ای یا بدون فوت وقت حرکت کرده ای. من یک موقعی به ریش بچه هایی که دو سال پشت کنکور می ماندند تا پزشکی قبول شوند یا سه سال پشت امتحان تخصص در جا می زدند، می سوخت. زیادی غرور برم داشته بود. بعدها روند زندگیم به نحوی شد که دو سال و سه سال تویش گم شد. مثل همین الان که نزدیک دو سال است بلا تکلیفم و کاری هم از دستم بر نمی آید جز انتظار کشیدن. دقیقا مثل قمار بازی که سر میز بازی نشسته و دیگر چیز زیادی برای باختن ندارد. می نشیند در انتظار دست بعدی.

این را فقط به داستان قبلی اضافه کنم که چند ماه آخری که من به اتفاق خویشاوند عزیزی که مشاور حقوقی وزارت بهداشت بود و کلی هم آشنا داشت توی راهروهای وزارتخانه و اداره طرح می دویدم، یک رقیب قدر پیدا کرده بودم. هنوز هم قیافه اش که یادم می افتد، تنم می لرزد. یک دختر مجرد شاید سی و یکی، دو ساله بود که آنزمان به نظر من حسابی سن دار میرسید! از همانهایی که اول یک رشته دیگر خوانده بود و بعد دانشگاه آزاد کارش را راه انداخته بود. بنده خدا بهره ای هم از برو رو نبرده بود. هیکل دار و کت و کلفت هم بود. ولی تا دلتان بخواهد رو داشت. برای خودش هنر پیشه ای بود. در لحظه ضجه می زد و ننه من غریبم بازی در می آورد. گاهی هم لباس سلیطگی بر تن می کرد. یک مادر پیر و زار و نزار هم داشت که از این موضوع استفاده بهینه به عمل می آورد. پیرزن بیچاره را از پله ها برای جلب ترحم بالا و پایین می کشید. مثلا برگ برنده اش این بود که اگر به من جا ندهید و من بروم شهرستان، این پیرزن، بی کس و کار می شود. شبکه تهران جنوب، فقط برای یک نفر جا داشت. و ما با هم پایاپای حرکت می کردیم. یک امضا او جلو می افتاد، یکی من. در واقع هیچ کداممان هم حقمان نبود. دقیقا از همان سال، قانون طرح عوض شده بود و زنان متاهل که تا قبل از آن از خدمات طرح معاف می شدند، حالا در باید در توابع تهران کار می کردند و مجردها می رفتند شهرستان. من شش ماه بعد از شروع دوران طرحم عقد کردم. دقیقا هم یک طوری عجله ای شد به اصرار مادر که خوش خیال بود برای تسهیل انتقال من از توابع به خود شهر تهران. این انتقال هرگز اتفاق نیفتاد و من دو سال تمام، روزی دو ساعت و نیم رفت و همین میزان برگشت، توی راه بودم و به صورت جنازه می رسیدم خانه. زمستانها، هوا کاملا تاریک بود که من از کوچه پس کوچه های امیر آباد رد می شدم تا خودم را برسانم سر خیابان، تاکسی سوار شوم. برادران زحمتکش رفتگر، تنها افراد بیدار توی آن کوچه ها بودند که حسابی بنده را خجالت می دادند و اعضا جنسی من و خودشان را یکی یکی سر شماری می کردند، که کابوسی بود نه چندان تازه.  بعد دو تا سرویس عوض می کردم شامل یک اتوبوس و یک مینی بوس قراضه، تا برسم به روستای محل خدمت. آنجا هم برای خودش داستانی دارد که شاید بعدها درباره اش بنویسم.

من آخرین امضا را زودتر از آن دختر گرفتم.  تئوری خویشاوند این بود که اگر او اول شود، چون فقط یک سهمیه دارند، من دستم به جایی بند نخواهد شد. ولی اگر من را بردارند، او به آن سلیطگی حتما راهی برای ورود پیدا می کند. همین طور هم شد. دختره فقط ما را کتک نمی زد. انواع بد بیراه و نگاه کج و تهمت بارمان می کرد که اینها فامیل فلانی اند و آشنای بهمانی. بیست روز بعد من، او هم وارد شبکه شد. بند دلم با دیدنش پاره شد. خودم را اماده کردم که در مقابل مشت و لگد جا خالی بدهم. ولی هنر پیشه عزیز، در رل دوست مهربان ظاهر شد. انگار عزیز ترین آدم زندگیش را بعد مدتها دیده. خلاصه بارها توی سرویس بغل دست من نشست و یک بار هم برایم تعریف کرد که خانواده اش ساکن اصفهان هستند. در واقع همان مادر پیر و فرتوت اصلا اینجا نبود که نیازی به مراقبت و پرستاری دختر فداکارش داشته باشد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٢
تگ ها :