مرده باد دیکتاتور

کسی فکرش را نمی کرد که رهبر عزیز خلق کره شمالی( همان عنوانی که خودشان به کار می برند) در سن شصت و نه سالگی به درک واصل شود، به خصوص خودش. چون اصولا مرگ برای همسایه است و دیکتاتور قرار است نامیرا باشد. بدون اینکه نظر کسی را بپرسند، چون اصولا مردم ارزشی ندارند که نظرشان داشته باشد، کیم جونگ اون را بجایش رهبر عزیز کردند. این پسر ناز که لقبش وارث کبیر بود، با نام مستعار در سوییس مشغول فراگیری زبان انگلیسی بوده و توی هر کدام از لپهایش و غبغبش یک توپ فوتبال جا می شود. این در شرایطی است که مردم کره شمالی سالهاست از قحطی و سو تغذیه رنج می برند. فیلمهای زیادی از آن سرزمین دارای فناوری هسته ای به بیرون نشت نمی کند ولی در همان تعداد اندک مردمی را میبینی که شبیه بیماران مراحل انتهایی سرطان هستند.  بعد همین مردم داشتند خودشان را کتک می زدند از داغ درگذشت آن رهبر فرزانه. خود آن گور به گور شده هم شکمی پا به زا داشت و نقل شده از رسانه های کره جنوبی وابسته به دشمن و جریان فتنه، که بسیار علاقمند بوده به غذا و الکل و سیگار برگ. سه بار هم ازدواج کرده بود. حالا علت مرگ فشار کار زیاد عنوان شده است.

رسانه های کره قبلا پیش بینی کرده بودند که در صورتی که برای رهبر عزیز مشکلی پیش بیاید کل کهکشان فرو می پاشد. گفته شده بوده هنگام تولد این نوزاد استثنایی دو رنگین کمان بر فراز کوهستان ظاهر شده بود، عجب تقدسی داشته این مرد.

در اطلاعیه ای که در مورد جانشینی کیم جونگ ایل، از تلویزیون دولتی کره خوانده شده آمده است: "مهار ارابه انقلاب عظیم کره را اینک کیم جونگ ایل در دست دارد که وارث کبیر آرمانهای انقلاب و مرام خود اتکایی کشور و رهبر حزب، ارتش و خلق ماست".

کلا سخت است تصمیم بگیری بعضی حرفها جدی اند یا شوخی.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
تگ ها :

این خانه سیاه است

زمامداران یک مملکت مثل پدر خانواده اند. دقیقا به همون نحوی که اگر پدرت آدم درستی باشه افتخار می کنی، اگر نه سر افکنده ای. همون طوری که گاهی خودت می دونی پدرت خوب نیست، ولی دلت نمی خواد غریبه ها اینو بگن. همون شکلی که وقتی پدرت وحشتناکه و از خونه فرار می کنی، هر ساعت آرزو می کنی کاش کمی، فقط کمی بهتر بود و تو برمی گشتی، چون می دونی که هیچ جا خونه خود آدم نمی شه.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٤:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٦
تگ ها :

نوهٔ عزیزم

من اگر هفده سالگی بچه دار شده بودم، بچه ام هم هفده سالگی بچه دار می شد، الان نوه داشتم.

خوب یک کم کار داشت البته. مثلا من که آدم مقیدی بودم چطوری با اون شکم پا می شدم می رفتم مدرسه؟ احتمالا باید لباسهای گل و گشاد می پوشیدم و هی الکی می گفتم "اه چقدر چاق شدم." ملت هم چون اون موقعها ساده بودند، باور می کردند. باید یک طوری برنامه ریزی می کردم که شهریور به دنیا بیاد. مامانم هم سر من همین برنامه ریزی رو کرد، بیخودی البته، چون بیست و شش سالش بود و مدرسه نمی رفت طبیعتا.

دخترم ولی کارش ساده تر بود. اینقدر سر به هوا بود که اصلا براش مهم نبود کسی بفهمه یا نه. هی هم تی شرتهای استرچ تنگ می پوشید رو اون شکم گنده. نسل جدید رو دیدین که چطورین. مدام باید حواسم بود یهو سیگاری چیزی نکشه سر حاملگیش، اونم یه طوری با سیاست که سر لج نیفته. آخرشم بعد چند ماه، بچه دلشو می زد، می نداخت سر من و می رفت. حالا نوه کوچولومو گذاشته بودم تو گهواره تابش می دادم. انقدرم بوی خوبی می داد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٦
تگ ها :

مزخرف‌ترین چیزی که تا به حال نوشته ام

برای من و امثال من که مخاطب زیادی نداریم، طبیعی است که گاهی به حس پوچی از نوشتن دچار شویم. بعله پنج سال قبل من اینجا دوستان زیادی داشتم که کلی برای هم نوشابه باز می کردیم! همه شان در خانه شان را بستند و رفتند که کار مفید تری انجام دهند. من چرا ماندم؟ احتمالا چون کار مفید تری ندارم... قبلا اینترنتم نفتی بود و هر چه فتیله اش را می کشیدم بالا، باز هم جانم را می گرفت تا بیایم و چیزی بنویسم. با این وصف دور ماندم از بازی گودر... وقتی رسیدم خیلی دیر شده بود. یار کشیها مدتها پیش انجام شده بود. کسی من را بازی نمی داد. خواهر خودم که آنجا حق آب و گل داشت، حتی یک بار هم چیزی از من به اشتراک نگذاشت، حتی یک بار! با این توضیحات، تغییر شکل گودر هرگز برای من فاجعه ای ملی محسوب نشد. البته چرا، بودند تک و توک سر دسته هایی که گاهی گوشه چشمی می انداختند و لطفشان شامل حال مستضعفین می شد و از صدقه سر شان، چهار نفری مطلب من را می خواندند... حوصله گوگل پلاس را هم ندارم. نمی دانم، شاید یک موقعی پایم به آنجا باز شود که باز هم خیلی دیر شده، البته اگر پایی برایم مانده باشد و دست به عصا نباشم.

کلا همه این خزعبلات را نوشتم که بگویم خیلی انگیزه ای ندارم برای نوشتن! دقیقا یک طوری شده که یا باید جزو همان مشاهیر و سر دسته ها باشی یا زندگینامه ات را با یک روایت خطی بنویسی. انگار راه دیگری برای خوانده شدن نیست. نباشد، به درک... ملت حق هم دارند، مسلما خواندن ماجراهای خیانت و طلاق و کتک کاری و ازدواج مجدد بسی جذابتر از ترشحات یک ذهن بیمار است. ..ولی چرا من هم سرگذشتم(!) را نمی نویسم؟ چون خیلی با کلاس و انتلکتوئلم؟ ابدا. صرفا به خاطر اینکه ممکن است با تکرار لحظه به لحظه خاطراتم خودم را حلق آویز کنم. نه به خاطر لحظات غمگین و بحرانیش، نه، بیشتر قسمتهای دوست داشتنی اش بیچاره ام خواهد کرد. تصور اینکه به قول دسس پدس " آنها هیچ یک باز نمی گردند"... روایت خطی مرا برای همیشه نابود خواهد کرد. بگذریم.

یک لطیفه قدیمی نژادپرستانه هست که احتمالا همه شنیده ایم: نیمه شب وسط یک اتوبوس بین شهری، برادر لری بلند می شود و به راننده می گوید( با لهجه لری بخوانید): "آقای راننده، اینا که همه خوابند، برای کی داری رانندگی می کنی؟"

برادر لرم را کنار دستم می نشانم و اتوبوس کهنه و از رده خارجم را در جاده های تاریک پیش می رانم، تا کی؟ خودم هم نمی دانم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
تگ ها :

با اینکه از موضوعات داغ بیزارم

شنیدن خبر لخت شدن دختر مصری برای من در وهله اول تحسین بر انگیز بود، عریانی در جامعه ای سنتی که خطر روز افزون اسلامی شدن هم تهدیدش می کند.

بعد از دیدن عکسها، کمی شور اولیه ام فرو کش کرد! به قول اینجاییها "تو ماچ" بود.به نظرم با کمتر از این هم می شد پیام  را رساند. نیازی به این همه عریانی نبود. ولی باز هم شهامتش ستودنی بود. ضمن اذعان به اینکه راه مقابله با تفریط، افراط نیست.

تا اینکه مصاحبه اش را با CNN خواندم. کودکی بود سر در گم و گرفتار تضاد. طرفدار رابطه خارج از چهارچوب ازدواج است ولی با استفاده از قرص ضد بارداری و سقط جنین مخالف است. علاقه ای به سیاست ندارد ولی می خواهد در جامعه تغییر ایجاد کند. درسش را رها کرده چون نمی خواسته از طریق دریافت پول تحت کنترل خانواده اش باشد ولی در خانه دوست پسرش و به خرج او زندگی می کند و اوست که مشوقش در این راه بوده و برایش در رسانه ها تبلیغ می کند.

هر چند گاهی حرکتهایی نه چندان از سر تعقل و تدبیر، زمینه ساز جریانهای بزرگ می شود، مثل خودسوزی جوان تونسی، دخترک قصه ما هنوز خیلی مانده تا بزرگ شود. چهره معصومانه اش هم همین را می گوید.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
تگ ها :

فراموشی و بیماریهایی از این دست

وقتی یک مشکلی برات پیش میاد، که هم بزرگه، هم واقعی، می شینی فکر می کنی چه احمقی بودم من که اون قدر غصه خوردم، سر مشکلاتی که نه بزرگ بودن، نه واقعی. چرا این به من چپ نگاه کردو چرا اون به من تیکه پروندو چرا دو کیلو چاقمو چرا در گنجه بازه.

وقتی شانس میاری و اون مشکل رفع می شه، حافظه رو کلا از دست می دی. فکر می کنی چرا این به من چپ نگاه کرد؟ چرا اون به من تیکه پروند؟ چرا دو کیلو چاقم؟ چرا در گنجه بازه؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
تگ ها :