مونولوگ

گاهی فکر می کنم می شه زندگی من رو کتاب کرد. داستان آدمی که همیشه، همه چیز بر خلاف میلش پیش می ره، هر چی که می خواد، دقیقا بر عکسش اتفاق می افته. بعد می گم نه بابا، کی همچین داستان اعصاب خورد کنی رو می خونه؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۳۱
تگ ها :

دریاچه، قسمت اول

به نون.جیم که عاشق آن دریاچه بود.

فکر می کنم سال شصت و چهار بود. دوباره اسباب کشی کرده بودیم به یک شهر تازه. از همان موقع فهمیده بودم که سرنوشت من دربدریست. شهر پدریم بود. پدر و مادرش البته یک بیست سالی بود مهاجرت کرده بودند تهران. یک چند تایی فامیل دور داشت، آدمهای خوبی بودند، هوای ما را که مثلا غریب بودیم، داشتند. خوشحال بودند که فامیلشان دکتر شده و آمده توی شهرشان مطب بزند. الان فکر می کنم واقعا وجودشان غنیمت بود. بعله، خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.

خلاصه تابستان شد و چند تایی از همین فامیل ما را بردند کنار دریاچه. لجن بود و نمک بود و لاشه فلامینگو بود و یک سری آدم که تا گردن خودشان را فرو کرده بودند توی لجنها. می گفتند خاصیت درمانی دارد. مردها با شورتهای مامان دوز توی آب بودند. زنها، مدرنهاشان بابلوز و شلوار و روسری. یک سری خانواده هایی هم بودند که از روستاهای اطراف می آمدند که خیلی هم نزدیک به دریاچه بود. این خانمها با چادر نماز توی آب بودند. چادرشان هم باد کرده بود دورشان! من را که هفت، هشت ساله بودم، با شلوارک و تاپ فرستادند توی آب. آن دو تا هم هنوز پستانک دهانشان بود، همان لب آب ایستادند. یک آبی بود که باید تویش رفته باشید تا بفهمید بی وزنی یعنی چه.  شنا منا هم لازم نبود. یک خیار هم می دادند دست آدم، اگر آب شور رفت توی چشمت، از وسط نصف کنی بمالی روی قرنیه محترم، سوزشش کم شود. اگر خوش شانس بودی و نمی رفت، آخر سر که تبدیل شده بود به خیار شور، گاز می زدیش...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :

آپارتاید

من نژادپرستم. مدتیه که فهمیدم. یعنی حاضرم کل کانادا با خاک یکسان بشه، ولی خون از دماغ یه اصلاح طلب تو ایران نیاد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :

تراختور!

شخصیتشو دوست ندارم، ولی خداییش تو مربیگری کسی می تونه بگه قلعه نویی خدا نیست؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٠
تگ ها :

ر‌ه به ترکستان

کمرویی انواع مختلف دارد، من مبتلا به بدترین نوعش هستم. منظورم از نظر شدت و درجه نیست. دقیقا نوع، یک نوع کمرویی آتیپیک در مواجهه با افراد مهم که شامل پرحرفی، وسط حرف طرف پریدن و گاهی زدن حرفهایی می شود که خیلی مناسب آن زمان و مکان خاص نیستند. درست بر عکس افراد به وضوح کمرو که دیگران با نوعی دلسوزی و ملاحظه با آنها رفتار می کنند، در مورد من طرف مقابل به این نتیجه می رسد که با یک آدم عجیب و غریب رو به روست! گاهی فکر می کنم همان اول اعلام کنم که دارم خجالت می کشم. دقیقا شبیه چندلر در سریال فرندز که در پاسخ به قیافه بهت زده دیگران از شنیدن شوخی های نامناسبش، می گفت " من چندلر هستم. وقتی معذب می شوم جوک می سازم."

امروز رفتم دیدن رئیس یک بخش دانشگاه تورنتو. برای آدمی مثل من، ملاقات با چنین آدم مهمی در کشور خودم و به زبان مادری هم استرس زاست. خیلی دقت کردم که آنرمال نباشم! ولی الان یادم نمی آید موفق شدم پایم را نندازم روی پایم یا نه. دو بار هم حرفش را قطع کردم. بیشتر جملات قلمبه سلمبه ای را که آماده کرده بودم تحویلش بدهم، یادم رفت بگویم. آخرش هم وقتی گفت "ایکس" - که من هم می شناسمش- آخرین کسی بوده که برای تخصص برداشته، نتوانستم خودم را کنترل کنم و با لحن کمی طعنه آمیز نگویم "پس ایکس واقعا خوش شانس بوده" که او هم برگردد با جدیت بگوید "نخیر، بسیار کوالیفاید بوده". ولی بطور قطع توانستم بعدش نگویم که " واقعا؟ آن جوجه اسراییلی تازه از تخم در آمده، کوالیفاید بوده؟ تعارف که نداریم بگو فقط یهودیها را برمی دارم." نگفتم چون بالاخره آنرمال بودن هم حدی دارد و تازه از جان خودم که سیر نشده ام که بخواهم نازکتر از گل به این "دانشجویان سهمیه" این ور آب بگویم.

امروز اگر من نرمالترین و غیر کمرو ترین آدم دنیا هم بودم، چیزی عوض نمی شد. چه فرقی می کند که باشی، وقتی اولین جمله ای که می شنوی این باشد که" تا سه سال آینده، برای رزیدنت جدید مطلقا جا ندارم." فقط به این واقعیت که بعد از گرفتن سیتیزن شیپ، جل و پلاسم را جمع می کنم و برمی گردم کشور عزیزم، نزدیکتر می شوم. بر می گردم تا با وجود آنهمه آزادی های فردی و اجتماعی، ارزانی، امنیت و برابری، چند صباح باقی مانده را سپری کنم و دیگر هوای فرنگ به سرم نزند! تازه اگر تا آن زمان جایی برای من آنجا باقی مانده باشد، اگر هنوز کتابفروشیهای کریمخان و انقلاب باز باشند، تئاتر شهری باشد و بنزینی البته، تا در آن اتوبانها که عاشقانه دوستشان دارم باز ماشین سواری کنم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۱٠
تگ ها :

سوگنامه

دریغ و درد که تابستان زیبای تورنتو رو به پایان است و آن سرمای طولانی بی پدر مرد افکن در راه. کابوس منفی چهل، به مثابه دیو چهل سر احاطه ام می کند. غول زمستان پشت پنجره ایستاده است.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢
تگ ها :