جایی‌ شبیه بهشت

مونترال زیباست، شهری با کافه های فرانسوی و کرواسانهای خوشمزه، کلیساهای قدیمی با شکوه و مردم شیکپوش و خوشحال و آن باغ گیاهان یا به قول خودشان "ژقدان بتانیک " که خود خود بهشت است. بماند که با فیلم معرکه "نیمه شب در پاریس"، من پاریس ندیده فهمیدم ماجرا، تفاوت میان ماه من تا ماه گردون است. 

حال کسی را دارم که داخل پرانتز زندگی می کند. می خواهم همین تو بمانم. آن بیرون همه چی خیلی ترسناک است.

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/٢٩
تگ ها :

در بلاد کفر انگار نامرئی هستی

آخر هفته، رژه گی ها بود. البته یک هفته ای این جشن و پایکوبی ادامه داشت و در این روز قرار بود به اوج خودش برسد! دقیقا در چنین روزی من داون تاون بودم. نه اشتباه نکنید. با چند خیابان فاصله، در ایوان دل انگیز یک رستوران کوچک، مشغول خوردن یک نهار دیر وقت بودم. تابستان اینجا کوتاه و زودگذر است. بهتر است قبل از این که سرمای مرد افکن از راه برسد از هر ثانیه اش استفاده کنی. راستش بدم هم نمی آمد بروم چند خیابان آنورتر، دقیقا ایستگاه ولزلی، این دوستان از کلازت در آمده را تماشا کنم. هنوز اینقدر با خوذم راحت نیستم. رو در وایستی دارم. می ترسم یک چیزهایی ببینم که نباید، چیزهای در حد آدم کاملا لخت، آن هم وسط خیابان روز روشن! هنوز ته ذهنم، شاید نگرانم برای پدر و مادرم دختر خوبی نباشم! نگرانم به معیارهای اخلاقی و اجتماعی که سالها با آن بزرگ شده ام خیانت شود. به هر حال همانجا در احاطه سبدهای زیبای گل آویزان شده که دقیقا مخصوص این فصل کوتاه است، نشسته بودم و لقمه هایم را قورت می دادم و ته ذهنم به ایستگاه ولزلی فکر می کردم.

برای برگشتن باید از همان حوالی عبور می کردی. جشن تمام شده بود و برادران زحمتکش پلیس مشغول جمع کردن نرده ها از وسط خیابان بودند. همزمان رفتگرها که اینجا دخترها و پسرهای جوان و خوش قیافه ای هستند که در آمدشان به مراتب بیشتر از من و شماست، خیابان را از بقایای خوردنیها و زلم زیمبوی جشن را پاک می کردند. گی های عزیز و ساپورترهایشان و تماشاچیان هم داشتند می رفتند خانه هایشان. پیش فرضهای من هم ظاهرا چندان واقعی نبود، به گواهی دوستان شاهد عینی که بعدا شرح واقعه دادند. آدمها کمی تا قسمتی لخت بودند، قسمتی یعنی منهای عضو شریف. پس خیلی هم ترسناک نبود. پس من خیلی هم دختر بدی نمی شدم اگر دو ساعتی زودتر می آمدم. یعنی احتمالا گرزهای آتشین و دیگهای سوزان روز صد هزار سال در انتظارم نبود. کسی چه می داند. جا به جا هم کلمات فارسی می شنیدی. بله، هموطنان ما از مشتریهای پر و پا قرص هر جور مراسمی در این شهر هستند. از هالووین بگیر تا دوچرخه سواری لختی ها و رژه سانتا و فستیوال گی ها. می بینید که آن همه تربیت اسلامی و انقلابی، نه فقط در مورد من، که در مورد هزارها ایرانی در غربت به باد رفته، آن همه سختگیری والدینمان، مدیر و معلم و ناظم، آن زحمات شبانه روزی گشت ارشاد  و ایستهای بازرسی، سر آخر، ما همان شدیم که قرار بود بشویم، منتها کمی عقده ای تر، گاهی خیلی، بیش از حد.

تابستان اینجا آدمها نیمه لختند. کسی نگاهشان نمی کند. اصولا هیچکس نگاهت نمی کند. گاهی احساس می کنی نیستی، انگار زیر چادری نامرئی هستی، داری در حباب تخیلات خودت راه می روی. من توی حبابم راه می روم و پر از خاطرات درد ناکم. خاطره از دانشگاه و سر کار آمدنها و با مقنعه و مانتوی گشاد کنار خیابان منتظر تاکسی ایستادنها و در عین حال حس عریان بودن. شنیدن کلمات رکیک از مردان رهگذر، دستمالی شدن توی کوچه، توی تاکسی. پر از وحشتم هنوز، از آن پل سر پوشیده اتوبان کردستان در یک غروب زمستان. من پر از تهوع و سرگیجه ام از مسافرکشی که می خواست مرا با خود ببرد ظهری، حوالی تهرانپارس. پر از نفرتم از این که همیشه مقصر ما بودیم، متهم، جانی، فاسد، مفسد. من پر از خشم فرو خورده سالیانم از عریان بودن با وجود پوشیدن هر آن چه مقرر ساخته بودند. 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٥
تگ ها :

چشمون قشنگت به کی‌ رفته؟

آخ که می خوام زندگیمو تعطیل کنم، صبح تا شب از کمال و جمال تو بنویسم. حیف که همین دو سه تا خواننده رو هم می پرونم اینطوری.

یعنی اون موی مشکی کرده و عینک پنسیت یه طرف، این بوتاکس محشری که زدی دور چشمات یه طرف دیگه. عجیب چین و چروکات باز شده، هزار ماشالا. چشماتو دیدیم ما بعد عمری.

خوب این خوشگل کردناتو چند سال قبل می کردی، اون زمانی که هنوز عزیز دل فرزانه بودی، جان برادر.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱۱
تگ ها :