اصلاحیه

آن زمانی که من فکر می کردم دکتر احمدی نژاد بهترین دکتر دنیاست هنوز با دکتر روا زاده آشنا نشده بودم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳۱
تگ ها :

هر دم از این باغ

مطمئن بودم هیچ احساس بدی نیست که برایم بیگانه باشد.

اشتباه می کردم، این روزها یک جور احساس "پایان" دارم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٠
تگ ها :

آن دورها

خوب نیستم. از اول این هفته خوب نبودم. این چند روزه هم تیر خلاص بود. اشکم بند نمی آمد. صبح رفتم نوک موهایم را بعد هفت، هشت ماه کوتاه کنم. از آن کارهایی که می کنی تا مثلا روحیه ات به زور بهتر شود. توی اتوبوس اشک ریختم. توی کوچه خجالت را گذاشتم کنار و زار زدم. یک ربع بعدش با چشمهای قرمز و خیس نشسته بودم روی صندلی آرایشگاه. سعی می کردم سرم پایین باشد. نمی خواستم دیده شوم. سر آخر خانم آرایشگر نتوانست خودش را نگه دارد. پرسید چرا گریه کرده ام.  فکر کردم چه بگویم، بگویم آن دورها، یک خانم مهربانی بوده از آنهایی که بهشان می گویند مادران صلح، رفته توی توی میدان بهارستان، گل هم دستش بوده، بعد با باتوم می زنند توی سرش، بعد هم می برندش زندان. دو سال بعد، پدرش هم که قبلا پانزده سال توی زندان بوده، مریض می شود و  توی تخت بیمارستان اسم دخترش را صدا می زند، ولی به دختر وقتی اجازه میدهند بیاید که پدرش توی کما بوده، بعد توی مجلس ختم یک سری آدمهایی می آیند که نه دوستشان بودند، نه فامیلشان، نه همسایه شان، هی خنده و شوخی می کنند. بعد دختر هی حرص می خورد، بعد عکس پدرش را گرفته بوده دستش، این بار باتوم می زنند توی شکمش، بعد می میرد، جنازه اش را هم آن آدمها شبانه می برند دفن می کنند، بعد...

توی آینه صورت بیرنگ و چشمهای آبی زن روس را که می بینم، هیچ کدام از اینها را نمی گویم. از آن داستانهایی نیست که قابل گفتن باشد، قابل گفتن و قابل فهمیدن. می گویم:"هورمونز" او هم با سمپاتی زنانه ای میگوید:"اوه"

یک چیزهایی را باید سی سال توی آن مملکت زندگی کرده باشی تا بفهمی. راه دیگری برای فهم و باورش نیست.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٤
تگ ها :

مادر بزرگ دیگران

پنج تا بچه بزرگ کرده، به جز یکی هیچ کدوم به هیچ دردی نمی خورند. تازه بچه های اون بچه ها رو هم بزرگ کرده و دو تا از بچه های اون بچه های اون بچه ها رو. برای گرفتن پول گاهی دو تاشون سر و کله شون پیدا می شه. چند تاشون هم اگه یه سفر برن ایران، برای راحت کردن وجدان یه سری بهش می زنن.

زنگ می زنم روز مادر رو تبریک بگم، بجای همه اون بچه هایی که یادشون نیست. به سختی چند کلمه حرف  می زنه. تنها بچه به درد بخورش، همون که تر و خشکش می کنه، می گه چند شبه نمی خوابه، تا صبح گریه می کنه. می گه می ترسم. از اون جونور هایی که زیر خاکن می ترسم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٤
تگ ها :