holakoui

مشاهده یادداشت خصوصی

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۳۱
تگ ها :

دلم برای آمنه میسوزد

بعد از شش سال انتظار، اجرای حکم به تعویق افتاد و دختری که زیباییش، بیناییش و به تعبیری زندگیش را از دست داده، و تمام این سالها جز تهدید و تحقیر از خانواده مجرم ندیده است، باز هم باید منتظر بماند. دختری که علاوه بر رنجی که می کشد در روزهای گذشته، تحت فشار انواع گروههای حقوق بشری،رسانه ها، وکلای مدافع مهربان و بخشی از افکار عمومی بود.

در اینکه اعدام و قصاص و شلاق در دنیای امروز جایی نباید داشته باشد، تردیدی نیست، ولی در مواردی از این دست در جامعه ما چه چیزی را می توان جایگزین کرد؟ آیا زندانهای ما پتانسیل بازدارندگی کافی دارد؟ جز این است که بسیاری مجرمین نیمی از دوران حبس خود را به بهانه های مختلف در حالت مرخصی، خارج زندان می گذرانند؟ چند حبس ابد واقعا ابد بوده است؟

به نظر شما اگر جای آمنه و مجید در این داستان عوض می شد، ختم ماجرا چطور بود؟ آیا باز هم قصاص شش سال طول می کشید؟ تکلیف دیه چشم مرد که دو برابر زن بود چه می شد؟! افکار عمومی به چه سمتی بود؟ در جامعه ای که زن مادرزاد مقصر است و حتی وقتی مورد تجاوز قرار گیرد، حتما خودش ریگی به کفشش بوده و اگر اسید به صورتش پاشیده شود، تقصیر خودش بوده که به جوان مردم جواب رد داده، اگر این مقصر مادرزاد واقعا مقصر بود، آخر این داستان چگونه بود؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٥
تگ ها :

در هفته‌ای که گذشت

در هفته ای که گذشت، پسر همسایه خانه پدری ام، برای بار سوم در سه سال گذشته، ازدواج کرد و به من و بقیه همسایه های سابق و فعلی به صورت عملی ثابت شد که کار نیکو کردن از پر کردن است. چرا که با هر ازدواج، سن دخترها کمتر و مدرک تحصیلی شان بالاتر رفت و یک حسی به من می گوید که انشالله این واقعا دفعه آخر است.

چیزهای دیگری هم ثابت شد، مثلا اینکه چقدر در آن مملکت، قحطی شوهر است که دختر های به آن دسته گلی، حاضرند زن مردی بشوند که دو بار تا به حال زنش را طلاق داده پس با هر منطقی نمی تواند خیلی سازگار و قابل اعتماد باشد.

و اینکه شخصیت دکتر خرچنگ در کتاب "خاطرات یک گیشا" فقط منحصر به ژاپن در جنگ جهانی دوم نیست و نمونه های فراوانی دراقصی نقاط خاور میانه در همین سال ٢٠١١ میلادی دارد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢۱
تگ ها :

حلزون

دیروز انگار از آسمون حلزون باریده بود. کف پیاده رو پر بود از حلزون. شروع کردم به عملیات امداد و نجات. تا جایی که می شد، منتقلشون کردم به چمنزار کنار پیاده رو، که اصلا مطمئن نیستم همون جایی بود که می خواستن برن، ولی خوب بهتر از این بود که زیر پا له شن، آخه یه سری هم شده بودن. طفلیها کل وجود لزجشون پهن شده بود کف خیابون. این بیچاره هام که نه بیمه حوادث بهشون تعلق می گیره، نه بیمه عمر. کلا منظره جالبی نبود. آخرین حلزونی رو که سر راهم بود برداشتم بذارمش تو چمنها که به سرم زد ببرمش خونه. آخه من که حیوان خانگی ندارم، حتی بچه هم ندارم. می تونستم حداقل یه حلزون داشته باشم. نتونستم بفهمم دوست داره فرزند خونده بشه یا نه. کلا من تو فهم این چیزا خوب نیستم.

گذاشتمش روی خاک  یکی از گلدونای تو بالکن. بچه م غریبی می کرد. رفته بود تو لاک خودش. شب که بهش سر زدم دیدم نیست. کلی دنبالش گشتم.گفتم بیا، بعد یه عمر یه حلزون داشتم، اونم گم شد. بعد کلی دنبالش گشتن، دیدم خانم رفته بالا، لای شاخ و برگها نشسته. عجب حلزون بلایی. نکنه بیش فعال باشه. حلزونهام که روانکاو ندارن آخه. یه کم باهاش حرف زدم، بلا نسبت انگار با دیوار. به هر حال من حرفامو زدم. گفتم  دختر گلم، الان که نمی شه کاری کرد. الان شبه. همه خوابیدن. ببین چه بارونی هم میاد. بری بیرون خیس آب می شی.بذار صبح شه، خواستی بری، خودم می برمت. همونجور کز کرده بود لای برگها.

امروز صبحم همون بساط بود. فقط از نوک یک شاخه رفته بود رو نوک اون یکی. جلوی منم اصلا نمی اومد بیرون. گفتم آره خوب فایده ش چیه. تو ناراحت، من ناراحت، بابا تم که عین خیالش نیست. تو برای ما دختر نمی شی. طوفان تموم شده بود. بردمش تو باغ پشت خونه، توی چمنها. نفهمیدم خوشحال شد یا نه. اصلا دلم نمی خواست پشت سرمو نگاه کنم.

 

تنها عکسی که ازش دارم:

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸
تگ ها :