آبی‌

هوای می سی ساگا آفتابی بود. یک جور آفتابی شفاف. حتی یک تکه ابرهم توی آسمون نبود، شده بود آبی تند و براق. من لم داده بودم روی نیمکت. از همون لحظات ناب بود، توی این شهر کوچک که نمی شناختم. حس غریب خوشبختی برای آدمی که همیشه دلش گرفته. چنگ زده بودم به لحظه. کمی جلو تر، سه تا بچه مو طلایی شن بازی می کردند. موهایشان زیر آفتاب، شبیه گندمزار بود. روز براق غریبی بود.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٦
تگ ها :

زیر دریاها شهریست...

تلفن کردم به خودم، خانه نبودم.

دلم برایم تنگ شده است.

اینجا زیر آب، صدا به صدا نمی رسد،

دیوارها آینه ندارند.

دور شدم از خودم، دور دور.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢٠
تگ ها :

جنس خوب

هر از چندی، بازار کالایی داغ می شود، مثل سکه و ارز در چند ماه گذشته. ولی آن جنسی که همیشه بازارش داغ است و هرگز از رونق نمی افتد، ملت ایران است. اصلا جان می دهد برای معامله.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٥
تگ ها :

life is so fucking, man

واقعا چه اهمیتی دارد که م داده یا نداده؟ ایشان، هر چند سگش شرف دارد به خیلیها، اصولا در کار دادن است.

به هر حال او فقط یک فرد است. تمام آن سی چهل درصدی هم که دیروز از خانه بیرون رفتند، همکاران ایشان در این شغل شریف محسوب می شوند. کلا زندگی همین شکلی است. همیشه همین شکلی بوده. یک اقلیتی، جانشان را می گیرند کف دستشان، یک اکثریتی هم فقط نگاه می کنند. این وسط، تعدادی هم با خوشحالی به ناموسشان چوب حراج می زنند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۳
تگ ها :

توییست داغم کن!

دیروز، شاید جزو موارد انگشت شمار در عمرم، دوست داشتم آدمها در کمترین فاصله از من بایستند. از تماسهای بدنی وحشت دارم. ترجیح می دهم هر چه دورتر سنگر بگیرم. یکجور حصار امن دور خودم بسازم. مطمئن نیستم از کی یا چرا اینطوری شدم، از شکنجه شدن در خیابانها و تاکسی سواریهای گذشته شروع شد یا قبلتر. هر چند این فوبیا منحصر به جنس مذکر نمی شود. اصلا از تصور اینکه اینقدر به آدمها نزدیک شوم که بویشان به شامه مثل سگم برسد، حالم بد می شود. به هر حال دیروز، این غریبه ها برایم خیلی عزیز بودند. در یک روز سرد و برفی رفته بودم مرکز شهر برای کاری، برگشتنی هوا وحشتناک شد. برف و بوران. یک قطار مترو و دو اتوبوس باید عوض می کردم برای رسیدن به خانه مان که آخر دنیاست. توی ایستگاه منتظر اتوبوس آخری نشسته بودم. از نوع مثلا سر پوشیده بود که سه تا و نصفی دیواره دارد و از آن نصفه باز باد می پیچد داخل. کف بقیه دیواره ها هم بیست سانتی از زمین فاصله دارد. خلاصه فقط به درد خیس نشدن زیر برف و باران می خورد، آن هم شاید تا شصت، هفتاد درصد. از یخ زدگی محافظت نمیکند. چانه ام بیحس شده بود. آب بینی ام راه افتاده بود. دستکش نداشتم. نمی شد دستهایم را بکنم توی جیبم، چون می خواستم شال گردنم را سر جایش نگه دارم که باد نکندش. عضلات کمرم ریز ریز می لرزید. حس کردم یخ می زنم، زودتر از اینکه فکرش را بکنم یخ می زنم. به دیواره باز ایستگاه نگاه کردم و یاد نایلونهایی افتادم که در تهران زمستانها می زنند دم کیوسکهای روزنامه فروشی، چقدر رویایی به نظر می رسید!

بعد آدمها رسیدند. برای اینکه کمتر خیس شوند، همه سعی می کردند خودشان را زیر آن سقف جا کنند. اول ضربان قلبم بطور عادتی بالا رفت. فوبیای تماس و کمبود اکسیژن و بوهای عجیب. بعد کم کم لرزش کمرم خوب شد. حس برگشت توی چانه ام. آدمها بیشتر و بیشتر شدند و من گرم شدم. اصلا خودم را جمع نکردم که بهشان نخورم.دوست داشتم بیایند محکم بغلم کنند. دیواره باز، با بدنهای انسانی تقریبا بسته شده بود. یک جور آرامشی بهم دست داد که دلم می خواست چرت بزنم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱۱
تگ ها :

and the oscar goes to

1- همین الان تمام شد. چه حیف، از این نظر که این آخرین جایزه ای بود که فرهادی برای این فیلم گرفت. واقعا دستش درد نکند که بین این همه خبرهای بد گاه و بیگاه که از برکت وجود سلاطین کشور خود و دیگر کشورها بگوشمان میرسد، مدتی ما را شاد کرد.

2- حضور در مراسم اسکار واقعا یک اتفاق مهم برای یک هنرپیشه ایرانی محسوب می شود که احتمالا هرگز دوباره برایش تکرار نخواهد شد. در شرایطی که همه حاضرین نهایت سعیشان را می کنند که لباس و مو و آرایششان بهترین باشد، لیلا حاتمی بیچاره باید به آن شکل و شمایل حاضر شود. در حالیکه در شرایط برابر، حداقل از نصف هنرپیشه های موجود در آن جمع، قیافه و هیکل بهتری دارد. واقعا که چه گرفتاریم ما.

3- به نظر من مریل استریپ، لباس و دکور و کلا همه چیزش بهتر از بقیه بود. یک جور شکوه ذاتی دارد اصلا.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۸
تگ ها :