از دنیای برهنگان

ذهن من هنوز هم از درک رابطه برهنگی و اعتراض، حتی تابو شکنی، ناتوان است. به نظرم، برای اعتراض به شیوه هنرمندانه راههای متمدنانه تری هم هست، مثل ساخت فیلم و کلیپ و موسیقی و خیلی چیزهای دیگر. به نظرم تصاویر برهنه، تازه اگر به قصد پور.نو.گرافی نباشد، صرفا می توانند ارزش هنری داشته باشند، آن هم فقط در صورتی که فرد برهنه، زیبا باشد، که در این مورد هست، خیلی هم هست، آنقدر که زیبایی را باید دوباره از روی او تعریف کرد و چه بدنی...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸
تگ ها :

یادداشتی از یک بیمار قلبی - روانی‌

دیده اید بعضیها با افتخار اعلام می کنند که کودک درونشان فعال است و بعدیک لبخند پهن غرور آمیز می زنند که حسابی کودکانه باشد؟ باید بگویم من نه تنها از این افتخار محرومم، حتی بر عکس، پیر درونم غالب است!

مثلا عاشق هر  نوع غذای آبکی مثل  انواع سوپ و آش و عدسیم که باب طبع صاحبان دندانهای مصنوعیست. حاضرم تمام روزهای هفته از همین آبکی جات بخورم به جای هر غذای اعیانی دیگری. تازگیها یک محصول آبکی هم به منویم اضافه کرده ام که تشکیل شده از گوجه فرنگی رنده شده با نمک و فلفل و آب لیموی فراوان. ایده اش را از طبوله عربها گرفته ام که در واقع هیچ ربطی به این ندارد. آن یک غذای بسیار محبوب است که به جز مواد ذکر شده، جعفری خرد شده و بلغور ریز گندم دارد. ولی آنها نیاز به جویدن دارند و به کار من نمی آید.

یا اینکه دوست دارم هفته ها  بروم توی پیله تنهاییم و کسی کاری به کارم نداشته باشد. تفریحات مورد علاقه من کتاب به دست نشستن توی یک گوشه آفتاب گیر، در یک  روز زمستانی یا قدم زدن تنهاییست. اصولا از هر نوع فعالیت فیزیکی شدید بیزارم. گاهی خواب می بینم دارم می دوم، بعد وحشت زده بیدار می شوم. من سالهاست ندویده ام، در واقع بعد از آن امتحانات دوی لعنتی که برایم کابوس بود.

توی مهمانیها که ملت مشغول رقص و شرب و دلبری اند، من باید بگردم یک چیزی پیدا کنم که زمان بگذرد. خیلی احتمال دارد که آن چیز، ماهیهای توی آکواریوم یا یک پرنده خانگی باشد. ماهی ما گوگولی که معرف حضورتان هست، حالا می خواهم یک پرنده هم برای خودم دست و پا کنم. پرنده ها همدم خوبی برای آدمهای سالمندند. کلا من توی مهمانیها دردسرم، همه نوشیدنیهای دیگری دارند، آنوقت صاحبخانه بیچاره باید بلند شود برای من یک نفر چای دم کند. خوب معلوم است که زورش می آید. من هم بودم زورم می آمد. یا اینکه تا یک نفر سیگاری روشن کند، من مثل پیر هشتاد ساله می افتم به اشک و سرفه و خس خس، طرف وحشت زده باید بدود توی حیاط، آنهم در دمای منفی بیست. خوب واضح است که توی دلشان به آدم فحش می دهند. حتما می گویند "زنیکه یبس خوب نیا، مجبور که نیستی." ولی چون توی دلشان می گویند، من نمی توانم جواب بدهم که "دقیقا مجبورم." چون هر بار سر نیامدن توی خانه ما دعوا می شود. کلا از بچگی من را با چشم گریان می بردند مهمانی، حالا هم به نوعی همان بساط است. تازه من یبس نیستم. بیشتر می شود گفت کم حوصله، دپرس، یا دقیقا پیر.

همیشه هم تا ذهنم فرصت پیدا می کند پر می کشد توی گذشته ای که من خودم هنوز نبودم. مثلا یاد قمر الملوک وزیری می افتم و می زنم زیر گریه. یا مثلا غصه بدبختی عارف قزوینی را می خورم. گاهی فکر می کنم پدر مادر های ما و پدر مادرهای آنها چطور از نوستالژی نمردند، از یک زمانه رنگی موزیکال پرت شوی توی دنیای سیاه و سفیدی که صدای گلوله می دهد.

این لیست طولانی می شود اگر با شرح و بسط بنویسم که حواس پرتی دارم و سالهاست همه چیز را جا می گذارم یا مثلا از هر نوع تغییر دچار حس نا امنی می شوم، یا اینکه ته دلم مدتهاست حس می کنم وقت رفتن است. اینطوری که پیش می رود، دل سالخورده ام به زودی جان به جان آفرین تقدیم می کند و می شوم دلمرده. شاید هم بروم یک جایی خودم را گم وگور کنم، گاهی به زندگی میان اسکیموها فکر می کنم، هر چند خیلی تاب و تحمل سرما را هم ندارم. کلا احساس می کنم برای هر شروعی خیلی خیلی دیر شده، اگر چه از نوزادی همین احساس را داشتم چون با یک ناراحتی قلبی مادرزادی به دنیا آمدم که بر خلاف موارد قابل جراحی، مثل سوراخ بین دو بطن یا دو دهلیز، قابل درمان نبود. هنوز هم نیست. هیچ جراحی هر چند حرفه ای نمی تواند قلبی را جوان کند.

 

 

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
تگ ها :

ای ساربان، آهسته ران اگر صلاح میدونی‌

آخر باید مملکتی باشد که بشود آن را تاراج و چپاول کرد، ملتی باشند که آنها را بند و زنجیر و تحقیر کرد. این طور تخته گاز که شما می روید، عنقریب نه ملتی می ماند نه مملکتی. خلاصه از ما گفتن.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٧
تگ ها :

2012

بیست ساعت قبل، اینجا، سال، نو شد. احساسی از نو شدن در من نبود، نیست. توی ساختمان، فقط ما مانده بودیم و یک خانواده نیمه ایتالیایی که مهمان داشتند. دوبار رفتم از پنجره راهرو، ببینم آتشبازیی، چیزی این دور و برها می بینم که ندیدم. اصلا هم برایم مهم نبود. شاید می خواستم به این بهانه از در بیایم بیرون. دفعه دوم نشستم همانجا روی مبل و با پدر بزرگ خانواده که یکی ازنوه هایش را آورده بود توی راهرو برای تخلیه انرژی، حرف زدم. حداقل فهمیدم این بچه ها که مادرشان بلوند است چرا این شکلی هستند: چون پدرشان فیلیپینی ست، یا بوده. من که این یک سال پدری ندیدم. فقط مادر خسته چاقی است که دو تا بچه پا برهنه نژاد زرد  دماغو را می آورد ول می دهد توی راهرو. امروز هم توی آسانسور گفت ببخشید این هفته مهمان و سر وصدا زیاد داشتیم. چرا اینقدر ازشان می نویسم؟ چون تنها خانواده ای هستند که توی ساختمان مانده اند، به جز ما.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱٢
تگ ها :