درست بر عکس زندگی

درست بر عکس زندگی که منصف نیست و برای بعضیها خیلی خوب است و برای بعضیها خیلی بد، برای بعضیها کامل و پربار است و برای بقیه نصفه و نیمه، درست بر عکس زندگی که شوخیهای بدی می کند با بعضیها و تعارف دارد با بعضی دیگر، مرگ همه را به یک چشم نگاه می کند. برایش فرقی ندارد بیژن پاکزاد باشی یا به نان شب محتاج، انیشتین باشی یا مبتلا به سندروم داون، وقتش که برسد با کسی تعارف ندارد، چشمهایش را می بندد و پرده فرو می افتد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠
تگ ها :

دیالوگ

 : انقدر دوست داشتم کلاه قرمزی بچه م بود.

 :انقدر دوست داشتم آقای مجری بابای بچه م بود.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۳
تگ ها :

چی می دهد چی؟

یه چیزی رو نمی فهمم: از بس که همیشه، همه چیز، بر خلاف میلم بود، اینقدر ناراضی و تلخ شدم یا بر عکس؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٢
تگ ها :

این بامدادهای خمار

حوصله اش سر می رود از این که من هی می نشینم پای این مانیتور و از این صفحه به آن صفحه می روم. اینجا همین یک لپ تاپ را داریم. اخبار را با هم گوش می کنیم، یا مثلا با هم، هر روز از یوتیوپ کلاه قرمزی میبینیم! ولی وبلاگ خواندن کار دو نفره نیست.  هی کلافه می آید و می رود و من از رو می روم وجایم را به او می دهم که بنشیند آنلاین کریکت نگاه کند، دو ماه است می گوید این هفته آخر تورنمنت است!

دیروز کلی نق زد که اصلا وبلاگ یکی رو خوندن چه چیزی داره؟مثلا هی بیاد بگه آی من اینجوری احساس می کنم. آی من اونجوری فکر می کنم. به من پول هم بدن حاضر نیستم این چیزا رو بخونم. وقتت رو تلف می کنی. خوب بشین سر اون جزوه هات به جاش.

هی فکر کردم چه جور مثالی بزنم که به نظرش جذاب بیاد، گفتم نه، اینجوری نیست که فقط، مثلا بعضیها زندگیشونو هر روز می نویسن، بعد مثل پاورقی مجله قدیمی ها میشه، هی می خوای تعقیب کنی ماجرا رو. تازه اینجا ماجرا واقعیه نه داستان.

گفت مثلا چه طور داستانی؟

مثلا یه دختره که با شوهرش سر هیچی قهر می کنه، بر میگرده خونه مادرش، بعد اونجا سر یک ماه، با شوهر مادرش مشکل پیدا می کنه، زار و پشیمون، مجبور می شه دست از پا درازتر برگرده، شوهرش ولی قفل رو عوض کرده، جواب تلفونم نمی ده. یا مثلا یکی دیگه شون که با شوهرش می رن یه کشوری پناهنده بشن که بعد از اونجا بیان کانادا، بعد اونجا کلی به فلاکت می افتن. بعد پولشونم تموم شده. تازه نمی تونن برگردن ایران، چون الکی دینشونم عوض کردن.

گفت خوب بعد چی شد؟

کدومشون؟

همون که شوهرش راهش نداد.

از ناچاری بر می گرده خونه مامانش، بعد یه نفر بهش می رسونه که انگار پسره با دختر خاله اش یه سر و سری داره.

اون که پناهنده شدن چی؟ حالا قراره چیکار کنن؟

یه فامیلشونو اونجا پیدا کردن، یه قولایی بهشون داده.

حالا کیسشونو قبول کردن؟ الان از کجا پول میارن؟ اگه بر گردن ایران چی می شه؟چه دینی دارن؟ اون فامیلشون سرشون کلاه نگذاره؟ کدوم شهرن؟ اون دختره چی؟ الان با شوهر مادرش چیکار می کنه؟مادرش چی میگه؟حالا شوهرش واقعا با دختر خاله اش رابطه داره؟ دختر خاله تا حالا کجا بوده؟ ممکنه دروغ باشه؟ شاید فقط می خواد اینو تنبیه کنه؟ خانواده پسره چی؟ اونا چی می گن؟به اونا گفته؟ قراره بر گرده یا طلاق می گیره؟ طلاقش می ده پسره؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٩
تگ ها :