کولی

من به مکانها دلبستگی دارم. برایم جان کندن است اسباب کشی به خانه ای دو خیابان بالاتر. انگار هر جا بمانم ریشه می دوانم. جابجایی برایم مساویست با نوک ریشه هایم را جا گذاشتن. عین گیاهی که مدام بکنندش پاهایم زخمیست، بس که ازین شهر به آن شهر و ازاین خانه به آن خانه شده ام. آنقدر بند بند وجودم را در هر خانه جا گذاشته ام که در خوابهایم اتاق به اتاق دنبالشان می گردم.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٥
تگ ها :

شانزده آذر

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧
تگ ها :

خیلی دور

سوز بدی دارد ولی بیشتر وقتها آفتابیست، یک جور آفتاب ملس. بدت نمی آید یک سکوی آفتاب گیری، چیزی پیدا کنی، بنشینی رویش.

پر دار و درخت است، نه آنقدر که فکر کنی توی بهشتی. حتی به قشنگی شمال خودمان هم نیست. یک جوری انگار درختهایش بی رمقند، انگار سردشان شده، یا از دیدن این همه آدم رنگ و وارنگ، حوصله شان سر رفته.

همه چیزش تو را به یاد شهر کوچکی می اندازد که کودکیت را در آن جا گذاشته ای.انگار این همه راه بکوبی بیایی آنور دنیا، دنبال زمان از دست رفته ای.عجیب است که آنقدر دور و اینقدر نزدیک است.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٢
تگ ها :