به همین سادگی

دلم می خواد همین جور که نشستم رو این کنده، وسط این همه شاخ و برگ، کم کم بشم درخت،یه طوری که دیگه هیچ وقت، کسی پیدام نکنه. فقط بگن یه صبح مه آلود، رفت لای این علفها گم شد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳
تگ ها :

روزمرگی

می دونی بدبختی مادام العمر چیه؟ اینکه بدونی چی نمی خوای، ولی ندونی چی می خوای.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها :

بهتر آن است که این قصه فراموش کنید...

تنها آلبومی را که آورده ای اصلا از توی چمدان در نمی آوری. می گذاری آن ته ته بماند.ترجیح می دهی فراموشش کنی.ا صلا همه چیز را فراموش کنی، این که جمعه شبها می رفتی خانه پدربزرگت که خیلی پیر است و توی فرودگاه دست تو را محکم توی دستش گرفته بود، یک ربع آخری که کنار هم نشسته بودید، این که نسیم بیماریش عود کرده و تو نیستی که حتی دلداریش بدهی، این که تنها عمه ات دیگر کسی را ندارد که برایش درد دل کند چون آخرین دوستش هم سال پیش مرد.

تمام این آدمها توی عکسهایی هستند که نمی خواهی ببینیشان، می خواهی فراموش کنی که جاشان گذاشته ای یک جای خیلی دور. و آدمهای دیگری که حتی اسمشان تو را به گریه می اندازد و نمی دانی که چند هفته، چند ماه، چند سال باید بگذرد تا اشکهایت بند بیاید... 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢
تگ ها :