چمدان

فکر می کنی زیادی لباس آورده ام.این همه را کجا جا کنم؟ بعد می پرسی کدامش را می شد نیاورد. دلت برای کدامشان تنگ نمی شد؟ ژیله ای که مامان بافته یا کتی که مادربزرگ؟ کاپشنی که خواهرت سال پیش سوغات آورد یا روسری که پدرت می گفت بهت می آید؟کدامش را می شد جا گذاشت، اصلا بودنش را فراموش کرد؟ هدیه تولدی که بهترین دوستت آورد یا پیراهنی که شوهرت دوست داشت؟

فکر می کنی کاش می شد تمام آن آدمها را هم گذاشت توی چمدان. تمام آن خیابانها و شهرها را. بعد گریه ات می گیرد. فکرهایت پیش چشمت تار می شود. تار و دور.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤
تگ ها :

 

اینجا قشنگه ولی کشور من نیست.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
تگ ها :

بار گران

سخته رفتن.انگار می میری و زنده می شی.این آخرین پستیه که از این خونه می نویسم، شاید از این شهر، شاید از این کشور...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٦
تگ ها :