حبیبم اگر خوابه...

توی این دنیا دیگه از هیچ چیز مطمئن نیستم ، جز اینکه اون دکتری که پارسال گلومونو پاره می کردیم که برو دکتر ، هنوز نرفته.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٦
تگ ها :

پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد

صبح زود از خواب بیدار شده بودم و سرحال و قبراق ایستاده بودم روی صندلی، پشت پنجره.مراسم تشییع مثل غنچه گلی کم کم داشت باز می شد.تازه وقتی که تابوت در قاب در نمایان شد، فهمیدم قراره تشییع جنازه یک بچه برگزار بشه.بین تشییع کننده ها دنبال بچه هایی بودم که به سن و سال خودم و قد و اندازه تابوت باشند.حتی یک بچه هم توی مراسم تشییع شرکت نکرده بود.خیلی تعجب کردم.بچه ای که مرده بود یعنی دوست و آشنایی نداشت؟خدایا چه بچه بدبختی!

با خودم عهد کردم که از این به بعد مودب تر و خوش رفتار تر باشم، به خصوص با بچه ها. با خودم عهد کردم همان روز همه کار بکنم تا دوستهای تازه پیدا کنم و دوستهای قدیمیم رو حفظ کنم.به هیچ وجه نمی خواستم بلایی که سر این بچه بدبخت و بیچاره اومده بود و فقط بزرگسال ها به تشییع جنازه اش آمده بودند، سر من هم بیاد.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٧
تگ ها :