باز هوای وطنم آرزوست

دم عیدی باز زده به سرم. یاد بدو بدوی روزهای آخر سال می افتم، یاد آفتاب ملس روزهای آخر اسفند، یاد نم بارانی که گاه می زند، حتی ترافیک ساعتهای آخر، یاد تهران، تهران که زیباست، حتی اگر دود زده و کثیف و شلوغ باشد.

دلم برای خودم تنگ شده، برای خودم که توی خیابان ولیعصر راه می روم، برای خودم که بستنی زعفرانی می خرم، می برم خانه مادر بزرگم همان نزدیکی، برای خودم که توی کریمخان، ویترین کتابفروشیها را نگاه می کنم، برای خودم که دارم عیدی می خرم برای این و آن.

دم عیدی من یاد خانه ام می افتم که دیگر نیست.یاد پرده های قرمزش، یاد بچه های همسایه که توی حیاط تاب بازی می کنند، یاد بقالی روبرو، یاد آدمها که توی کوچه راه می روند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
تگ ها :

النگو هاشون نشکنه

آنجا بچه هایی که اجازه ندارند دسبند سبز دستشان کنند، می روند توی خیابان، کتک می خورند، باتوم می خورند، گلوله می خورند.

اینجا بچه هایی که مچ بند پلاستیکی سبز دستشان کرده اند، می روند بار، آبجو می خورند، تکیلا می خورند، ویسکی می خورند.

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱۸
تگ ها :

تاریخ مکرر

یادته توی کتاب تاریخمون وقتی می رسیدیم به ستارخان و باقرخان، همه کلاه از سر بر می داشتیم؟

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٢/۱٠
تگ ها :