بابا عاشقتم

والدین من چند سالی ست به نوعی پارانویا دچارند. احساس می کنند تلفنهایشان تمام مدت کنترل می شود. حرفهایشان را قبل از گفتن، سبک سنگین می کنند. اگر هم احساس کنند تو حرف خارج از محدوده زده ای، فورا با نگرانی بحث را عوض می کنند. این آخریها علایمشان حادتر هم شده، مثلا اگر حتی بپرسی بنزین گران شده یا نه، طفلکی ها ضربان قلبشان بالا می رود، فوری شروع می کنند به انکار و تاکید بر اینکه همه چیز عالیست. گاهی آدم را از کوره به در می برند، جوری که برگردی بگویی آخر شما چه شخصیت مهم اجتماعی، کدام عضو مهم اپوزیسیون، کدام فعال سیاسی هستید که انقدر تحت نظارت مستمر باشید و تلفنهایتان هر لحظه شنود شود، آنهم برای حرفهایی که اصلا رنگ و بوی سیاسی که هیچی، اجتماعی هم ندارند؟ جوابش را می دانی البته، تکیه کلامشان این است که "تلفنهای راه دور کنترل می شود."

الان ده روزی ست که برای زایمان خواهرم رفته اند استرالیا. دیروز که با هم تلفنی حرف می زدیم، بابا شروع کرد به تعریف از طبیعت و زیبایی ملبورن و اینکه چقدر تمیز است وفلان و بهمان، یکهو از دهانش در رفت که همش فکر می کنم که اینها زندگی می کنند، ما هم زندگی میکنیم. فوری حرفش را قطع کرد و با احتیاط پرسید الان به نظر تو، امکان کنترل تلفن وجود داره؟ گفتم آره پدر جان، شما انقدر برای سیستم خطرناکید که حتی تلفن استرالیا به کانادای شما رو کنترل می کنند، حالا با چه تکنولوژی، خدا می داند.

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢۱
تگ ها :

هیچ

مادر بزرگم پیرزن شیرینی ست.صورتش یک جوری گرد و معصوم است و لپهایش قرمز.از بس که راه نرفته، پاهایش کمانی شده اند. قدم از قدم بر می دارد خسته می شود. بهترین تفریحش این است که دراز بکشد روی مبل و تلویزیون نگاه کند. بقیه روز توی اتاقش خواب است. صبحانه می خورد، می خوابد. ناهار می خورد، می خوابد. شام می خورد، می خوابد. گاهی چند ماه از خانه بیرون نمی رود. اگر هم برود با تاکسی تلفنی می رود و بر می گردد. می گویند جوانیش آدم فعالی بوده، دیگ دیگ غذا درست می کرده برای مهمانهاییکه هفته ها می ماندند. سه تا بچه شر بزرگ کرده، مادر شوهرش را نگهداشته، الان دیگر خسته است. خودش را مستحق این استراحت می داند.

زمستان چند سال پیش بود. شال گردنی که بافته بودم رسیده بود به آخر و کور کردنش را بلد نبودم. کمکم کرد. خیلی ذوق کرد که بعد از این همه سال مهارتش را حفظ کرده. خواستم خوشحال بماند. گفتم چرا چیزی نمی بافد که بیکار نباشد. با همان حالت معصومانه اش گفت: " بیکار نیستم. چای درست می کنم، می خوابم." آنقدر جدی گفت که من هم با سر تایید کردم.

                                                  ***

در این مدت فهمیده ام که می شود هفته ها بگذرد و هیچ کار مفیدی نکنی. اصولا هیچ حرکتی نکنی. مثل قارچ بمانی روی مبل ساعتها با لپ تاپ ور بروی. روزی صد بار بالاترین را زیر و رو کنی. همان دو سه تا کامنت وبلاگت را بخوانی، توی وبلاگستان پرسه بزنی. فعالیت فیزیکی ات بیشتر روزها از نهار درست کردن و چای گداشتن و ظرف شستن فراتر نرود. تازه قبل از این که شب به نیمه برسد مثل جنازه خوابت ببرد. روزهای اول برایت عجیب است، سخت است، بعد عمری زندگی فعال. کم کم عادی می شود. ککت هم نمی گزد. انگار تا آخر دنیا می توانی به این زندگی نباتی ادامه بدهی. هر وقت هم کسی چیزی پرسید، بگویی "بیکار نیستم، چای درست می کنم، میخوابم."

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٤
تگ ها :