این خیابانها غریبند، جاده های خاکیم کو؟

بعضیها خوشحالترند. برای این عده مهاجرت به مفهوم واقعی اتفاق افتاده، امیدوارند و از کشور جدید لذت می برند. من فکر می کنم مهاجرت برای همه نیست. انگار خودت را جای دیگری جا گذاشته ای. انگار دیگر هرگز یکپارچه نخواهی بود.  مهاجرت برای همه نیست.

                                                       ***

سرگی شاید چند سالی از پدر من جوانتر باشد. انگلیسی اش بطور محسوسی عرض همین چند ماه بهتر شده. حالا حداقل می شود فهمید که چه می گوید، حتی با وجود لهجه غلیظ اوکراینی اش. هر روز و هر ساعتی به community center بروی، او را می توانی آنجا پیدا کنی. تمام کلاسهای مرکز را مرتب می رود. من می پرسم: سرگی کلاسهای صبح چطور است؟ خیلی خوب. کلاسهای عصر چطور؟ خیلی خوب. به نظرت تورنتو چطور است؟ خیلی خوب.

سرگی خوشحال است. اینجا را دوست دارد. برای او مهاجزت خوب بوده، خیلی خوب!

 

ماریا خوشگلترین دختری ست که این دور و برها می شود پیدا کرد. فقط بیست و سه سال دارد و لی مادر است. یک سال است از قزاقستان آمده، خودش اصرار دارد که روسی تبار است. انگلیسی اش تعریفی ندارد. شیک ترین و گرانترین لباسها را می پوشد. وقتی سر کلاس است، پرستار می آید از بچه اش نگهداری می کند. آخر این ماه می روند آلبرتا، شوهرش آنجا کار گرفته. ماریا کانادا را دوست دارد. دلتنگ خانواده اش هم نیست. ماه پیش برای تعطیلات رفته است جاماییکا، پدر و مادرش هم از قزاقستان آمده بودند. ماری به من یادآوری می کند که قزاقستان کشور بسیار پولداری ست، نفت و گاز دارد. من سرم را تکان می دهم و به سهم مان از دریای مازندران فکر می کنم.

 

می روم آب جوش بیاورم. کاملیا مرا به عنوان ایرانی شناسایی می کند. خانه شان داون تاون است. اصرار دارد که بهش نمی آید دو تا بچه داشته باشد. کاملیا می گوید "من که خیلی اینجا enjoy می کنم." چیکار می کنی؟ "enjoy می کنم."

آهسته آهسته می خزم بیرون. احساس می کنم با کسی که فقط چهار ماهست که آمده و enjoy می کند، حرف زیادی برای گفتن ندارم.

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
تگ ها :

damn new year

و این گونه هفته پیش سال نو شد، با سینی پلاستیکی و چای وشیرینی دارچینی.

اونی که حتی جوراب گوزن دار نداره منم!

 

 

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۱٧
تگ ها :

برخورد نزدیک از نوع چندم؟

دوستی گفت بدنت به ویروسهای اینجا عادت نداره، واسه همین هی مریض میشی.

از اون حقایقیه که هضمش برام خیلی سنگینه. یعنی فکر کن من بعد از عمری کار کردن توی ده کوره و زاغه و ته شهر و وسط شهر، توی دهن هر کس و ناکسی، معتاد و مسلول و هپاتیتی، حالا با یه سری ویروس مو اجه میشم که قبلا افتخار آشناییشونو نداشتم.

فکر کن کلی ویروس کج و کوله و کور و کچل زوار در رفته تو بدن من همه یه گوشه کز کردن، با حسرت به چند تا ویروس سانتی مانتال فرنگی بزک دوزک کرده، نگاه می کنن که دارن توی تنم بی هراس و واهمه جولون می دن.

آخ بمیرم برا غربت اون ویروسهای خودی...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٩
تگ ها :

در خیال روزهای روشنم کز دست رفتندم...

  
نویسنده : سولماز ; ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/۳
تگ ها :